بی ۲، پرواز خاموش؛ پایان سیاست
۲۴ جدی ۱۴۰۴
نیچه .آنچه میتواند در سکوت بترساند فرمان میراند
B-2 تنها یک بمبافکن نیست؛ یک نظریهی سیاسیِ بالدار است. تجسم لحظهایست که هژمونی، از «داشتنِ قدرت» عبور میکند و به «امتناع از گفتوگو» میرسد. اینجا دیگر با استدلال، مذاکره یا حتی تهدیدِ کلاسیک طرف نیستیم؛ با نفیِ پیشینیِ امکانِ مقاومت روبهروییم. B-2 هواپیما نیست؛ یک پرسش فلسفیست که با سرعت مافوق صوت پرواز میکند: وقتی زور آنقدر کامل باشد که حتی نیازی به اعمال نداشته باشد، سیاست به کجا میرود؟
رضا مِهسا
از منظر فوکو، این نقطه اوجِ زیستسیاست است: قدرتی که بدنها را نه با زنجیر، که با تصویرِ یک سایهی نامرئی بر فراز آسمان شهرها نظم میدهد. شهروندِ عصر B-2 نیازی به بازداشت و بازجویی ندارد؛ کافیست لحظهای به آسمان نگاه کند و بپرسد: «اگر فردا…؟» و بعد، خودش پاسخ دهد. این، انضباطِ خودخواسته است؛ نظمی که پیش از قانون، در تخیلِ ترسخوردهی سوژه جا خوش میکند.
گرامشی احتمالاً میگفت این، نهاییترین صورتِ هژمونی است: زوری که چنان طبیعی جلوه میکند که رضایت نه از اقناع، بلکه از انفعال زاده میشود. بمبافکن هرگز نیازی به شلیک ندارد؛ همین که وجود دارد کافیست تا گفتمانِ مسلط، خود را تنها روایت ممکن جا بزند. مقاومت، پیش از تولد، شکستخورده تصور میشود. اینجا دیگر سرکوب پسینی نیست؛ حذفِ پیشینیِ امکانِ نافرمانی است.
ژیژک در این سازوکار، خشونتی دوگانه میبیند: خشونتِ عینیِ خاموشی که ساختارهای سیاسی را بیسروصدا جابهجا میکند، و خشونتِ نمادینی که همه را وادار میکند این جابهجایی را «واقعیتِ اجتنابناپذیر» بنامند. B-2 همان «امرِ واقعِ» ترسناکِ سیاست جهانی است؛ هستهی سخت و غیرقابل گفتوگویی که دیپلماسی، حقوق بشر و اخلاق، صرفاً پوستههایی نرم بر گرد آناند.
نیچه در این مورد گپِ قشنگی دارد و آناینکه: ارادهی معطوف به قدرت، در بالاترین شکلش، دیگر نیازی به نمایش ندارد. قدرتِ برتر، پیروزیاش را فریاد نمیزند؛ دیگران را در وضعیتِ «منتظرِ شکست» نگه میدارد. اخلاق و قانون، به بازیچهی بازیگران ضعیفتر بدل میشوند. قانون نانوشته فقط یکیست: آنکه میتواند در سکوت بترساند، فرمان میراند.
اما این نمایشِ قدرت فقط متوجه دشمنان نیست؛ متحدان نیز زیر همان سایه زندگی میکنند. هژمونی کامل زمانی است که نظم، نه با دستور، بلکه با حسابگریِ خودخواستهی تابعان حفظ شود. به تعبیر اسپینوزا، اطاعتِ واقعی آنجاست که زور مرئی نباشد. B-2 دقیقاً همین زورِ نامرئی است؛ نیرویی که دیپلماسی، اتحادها و حتی اعتراضات را در چارچوبی از پیش تعیینشده هدایت میکند.
در نهایت، B-2 یک بمبافکن نیست؛ یک کرونوپولیتیک است: سیاستِ زمان و امکان. نه تاریخ را میبندد و نه آینده را میسازد؛ آن را به تعلیق درمیآورد. به جهان میفهماند که آیندههای ممکن، همگی در محدودهای از پیش تأییدشده قرار دارند. این منطقِ امپراتوریِ پسامدرن است: نه جنگِ تمامعیار، نه صلحِ پایدار؛ بلکه مدیریتِ دائمیِ بحران توسط کسی که کلیدِ پایانِ بازی را در جیب دارد.
B-2، در نهایت، پایانِ سیاست به معنای کلاسیک آن است؛ لحظهای که قدرت از جدل و گفتمان عبور میکند و به «وضعیت طبیعی» بدل میشود. جهانی که زیر سایهی چنین قدرتی نفس میکشد، شاید آرام به نظر برسد، اما این آرامش، آرامشِ قبرستان است—قبرستانی نگهبانش، نه سرباز، بلکه سایهایست که هرگز فرود نمیآید.