f717309d-011d-4d7e-90c4-26c563c1119a

در آینۀ نقد؛ بررسی کتاب «رسم‌ورواج‌ها و آیین‌های مردم مناطق مرکزی افغانستان در آینۀ نقد»

۱۱ دلو ۱۴۰۴

در آینۀ نقد؛ بررسی کتاب «رسم‌ورواج‌ها و آیین‌های مردم مناطق مرکزی افغانستان در آینۀ نقد»

نویسنده: ا. پورپامی ردفر

درامد

برادر گرامی‌ام، دکتر علی‌ظفر یوسفی، رساله‌ای در نقد و بررسی برخی از باورها و رسم های مردم هزارۀ شیعه نوشته است. از آنجایی که این کتاب، نخستین کتابی است که توسط فردی از روستای اجدادیم نوشته شده است، دوست دارم به بررسی آن بپردازم. این کارم هم ستایش و تشویقی است برای نویسندگان و هم دعوتی است از آنان که به نوشتن پیرامون مسایل مهم داخلی بپردازند و دربارۀ آن تولید محتوا و متن کنند. در اینجا، من به بررسی این کتاب از دو نگاه محتوا و ساختار می‎پردازم.

کتاب دارای 67 صفحه است. دیار علویان آن را با شمارگان 1000 نسخه در تابستان سال 1404 ش. منتشر کرده است. این کتاب در کل هشت رسم و آیین را بررسی کرده است. این هشت رسم و آیین شامل مراسم عروسی، ازدواج دختران خردسال، مراسم تولد نوزاد و…، فال و تعویذ، عزاداری و مرده‌داری، مناسک مذهبی، عزاداری امام حسین، قربانی مستحبی می‌شود.

چرایی نام کتاب

من بررسی‌ام را از عنوان کتاب آغاز می‎کنم. آوردن نام مناطق مرکزی توسط هرکسی، به‌نحوی انکار نام هزاره است. به این معنا، در زمان آل‎یحیی(1308-1357ش.) واژۀ مناطق مرکزی ساخته شد تا نام هزاره برده نشوَد. آنان برای کتمان هزاره، به هزاره‌جات، مناطق مرکزی می‎گفتند. به‌کار بردن این نام امروز، جز شریک شدن در انکار نام و نشان هزاره نخواهد بود. وانگهی، مناطق مرکزی از لحاظ جغرافیای شامل ارزگان و غور و غزنی و بغلان و پروان و سرپل نیز می‌شود که بخشی بزرگی از این ولایت‎ها سنّیان زندگی دارد؛ پس، از لحاظ محتوایی نیز این عنوان درست نیست. آوردن مناطق مرکزی و بررسی آیین‎های آن بدون مشخص کردن مذهب، بازهم ابهام دارد. چه خوب بود که نویسنده، آن را هزارستان یا هزاره‌جات به‌جای مناطق مرکزی می‎گذاشت. افزون بر این، نویسنده گرچه از گرفتن نام هزاره‌جات فرار میکند؛ اما ناچار شده است که نام هزاره‌جات(ص 21، ص 25، ص 26، ص 52، ص 54) ببرد؛ چون نمی‌شود که از آیین‌های هزارگان سخن بگویی و نام سرزمینش را نگویی.

نقد ساختار کتاب

بخشی از ساختار کتاب که به نظر ناقد، ایرادهایی دارد چنین است:

در نخست، فهرست مطالب درست چیده نشده است. مثلا شماره یک، دو، سه عددی آمده است و از چهار به بعد، حروفی نوشته شده است. در داخل کتاب، عنوان‌ها پشت سر هم آمده است. گویی که همه زیر یک عنوان جمع شده باشد. بهتر بود که هر یک از هشت موضوع، در صفحۀ جدید آورده می‌شد تا استقال موضوعی حفظ می‌شد.

در بخش سجاوندی یا نشانه‎های نگارشی، اشتباه‎های فراوان و مکرر دیده می‎شود. یکی از اشتباه‎های پرتکرار استفاده از سه‎نقطه در هرجایی ـ خصوصاً در آخر جمله است؛ مثلا: مطابقت دارد یا خیر…(ص 16)، می‌ساختند…(ص 25)، دارد…(ص 28)، است…(ص 29)، ائمه…(ص 48)، نه میت…(ص 48)، مراسم اربعین…(ص 51) و… . حتا اینسان نقطه‌گذاری در عنوان‎ها نیز سرایت کرده است؛ مثلا: بخش‌خوری…(ص 24). گویی ویراستار متوجه نبوده است که نشانۀ سه‌نقطه در جایی استفاده نمی‌شود. در برخی جاها، نشانه‌ها در دو جای، دو گونه به کار رفته است؛ مثلا: جایی کامه پیش از «اما» آمده است(ص 9) و در جایی دیگر، نقطه پیش از «اما» آمده است(ص 10). در جاهای هم، نشانه‎ها غیرعادی نوشته شده است؛ مثلا: )خوب یا بد است( (ص 46).

یک کاربرد جدید که در این کتاب متوجه شدم، اضافه کردن نشانۀ تشدید بالای «ی» آخر واژه است که به واژۀ دیگر اضافه می‌شود؛ مثلا: عملیّ معصومین(ص 48)، تاریکیّ شب(ص 58).در زبان فارسی، اضافه کردن تشدید، جز در موارد خاص، اجازه ندارد. در وقت اضافه کردن واژه به واژۀ دیگر، از کسره/زیر استفاده می‌شود نه تشدید.

غلطی املایی در این کتاب کمتر به چشم می‎خورد و روش نگارش واژه‎ها گسسته‎نگاری است. بسیار کم است، واژه‎هایی که غلط نوشته شده باشد؛ مثلا: از بسکه(ص 49).

جاهایی هم اشتباه‌های کوچک ناشی از فراموشی است؛ مثلا: امام علی ع(ص 56) و جاهایی هم ناشی از خلط نویسنده در تشخیص جامعه است؛ مثلا: ده توماه بدهم(ص 60). در حالی که در افغانستان تومان رایج نیست.

برخی جاها، واژگان نا-پارسی آمده است؛ مثلا: پوهنتون(ص 28) که بهتر بود، واژۀ پارسی میامد.

مشکل بزرگ‌تر در ارجاع و کتاب‎شناسی است؛ مثلا: در جایی شعرِ «خلق را تقلیدشان بر باد داد» مولوی بلخی آمده است و در پانویس چنین ارجاع داده شده است: مولوی جلال‌الدین بلخی، مثنوی معنوی(ص 13) یا در جایی به نقشۀ هزاره‌جات چنین ارجاع داده است: ر.ک. تاریخ ملی هزاره، تیمور خانوف(ص 53). در هر دو ارجاع، صفحۀ کتاب معلوم نیست. از آن بدتر، هیچ نامی از مولانا در کتاب‌شناسی دیده نمی‌شود که این خود نوعی سرقت ادبی سبُک است. کتاب‌شناسی هم ایراد دارد؛ مثلا آورده است: اسفزاری، معین الدین محمد، روات الجنات فی اوصاف مدینه هرات، دانشگاه تهران، موسسه انتشارات و چاپ، ـ تهران ـ ایران، 1338ش. اینسان کتاب‌شناسی با هیچ معیاری مطابق نیست. نه معیار کتاب‌شناسیِ کتاب‌های فارسی را دارد و نه معیار شیکاگو و APA.

نقد محتوای کتاب

بخش دوم، شامل بررسی محتوای اثر است. در اینجا لازم می‎بینم چند نکته را پیشاپیش بگوییم. نخست اینکه بررسی باورها و آیین‎ها به‎خودی خود، مغتنم و محترم است. باید این باورها و آیین‎ها بررسی و پالوده شود. زندگی اجتماعی بشر، همواره در تغییر است و این تغییر گاه تند و گاه کُند رخ می‎دهد. پرسش این است که کدام باور و آیین باید پاک شود و کدام باید بماند. آیا تمام آیینها باید پاک شود؟ چه محکی برای سنجش آیین درست در دست است؟ آیا زمانه ما را به تغییر آیین وامی‌دارد یا ما آیین را تغییر می‎دهیم و زمانه تغییر می‎کند؟ کارکرد آیین‎ها چیست؟ آیا آیین‎ها تنها یک کارکرد دارد؟ آیا آیین‌ها فقط ریشۀ دینی داشته باشد تا باقی بماند؟ آیا اصالت فقط در دین است؟ این پرسش ما را به میدانی فراخ‌تر می‌کشاند که در آن به بررسی آیین‌ها بپردازیم.

آقای یوسفی، هدف رساله‌اش را چنین شرح داده است:«این اثر نظر به اصول و اساس دین اسلام نگاشته شده است؛ یعنی نقد و بررسی رواج‌ها و اصلاح آن، با توجه به آموزه‌های دینی و با نگاه به روح دعوت اسلامی و ایمانی است.»(ص 7) پس در این کتاب، دین اسلام ملاک است و آیین‎های که در این دین ریشه ندارد، مطرود خواهد بود. در کنار دین اسلام، ایشان از عقل نیز نام می‎برد(ص 16). این عقل، عقل فقهی است؛ یعنی عقلی که سیراب از آب اسلام شیعیِ جعفری می‎شود. عقل مورد نظر ایشان، هیچ‌گاه عقل نقّاد و عقل فلسفی نیست. در نگاه ایشان در این کتاب، عقل و شرع، یکی است. پس وقتی ایشان می‎گوید: این چیز عقلی نیست؛ یعنی شرعی نیست و وقتی می‎گوید: شرعی نیست؛ یعنی عقلی نیست. این مطلب را شما می‎توانید در جملۀ آخر ایشان به‌خوبی دریابید. ایشان نوشته است:«باید تکلیف این رسوم و آیین‌ها مشخص گردد که اگر واقعا ریشه در عقلانیت و دیانت دارد هم معلوم شود و اگر از جای دیگری وارد زندگی مردم ما شده است که باید طرد و کنار گذاشته شود.»(ص 65) برای همین است که ایشان وقتی از بررسی آیین‌ها سخن می‌گوید، به این نکته می‎پردازد که یکی از برنامه‌های اصلی دین اسلام، اصلاح یا حذف رسم و رواجهایی است که از یک‌طرف به عقل سازگاری نداشت و از طرف دیگر، زندگی را به مردم سخت کرده بود(ص 6). از اینجا کاملاً آشکار می‌شود که قصد ایشان در اینجا، «دینی کردن» آیینهای مردم هزاره و بیختن آن در غربال تشیّع است. برای همین است، مقدار زیادی از حدیث را در این کتاب آورده است(ص 32). از سوی دیگر، این احادیث مستند، برای طلاب و آنانی که درس دین می‎دهند، منبعی خوبی است تا باورهای غلط خود را با آن بسنجند.

برای اینکه ایشان به هدف خود برسد، گریزی به فرهنگ کرده و گفته که دو برداشت از فرهنگ است: یکی برداشت عام از فرهنگ که این برداشت، آداب و رسوم اشتباه را نیز در برمی‌گیرد. در اینجا، هر نوع سبک زندگی را می‌شود «فرهنگ» نام گذاشت(ص 12). دیگر، تعریف فرهنگ نظر به نتایج و کارکرد آن است که در اینجا، هر رسم و عنعنه را نمی‌شود بنام «فرهنگ» قلمداد کرد بلکه «فرهنگ» چیزی است که از نظر شرعی مشکل مبنایی نداشته باشد و از نظر عقلی نیز یک گامی در راستای توسعه افتصادی، اجتماعی و فکری باشد(ص 12). در اینجا، نویسنده تلاش کرده است که به مراد دل خود، تعریفی از فرهنگ به خورد خواننده بدهد تا راحت به مقصود خود نایل شود.

در اینجا باید عارض شوم که در تعریفی که ایشان از «برداشت عام از فرهنگ» کرده است و آن را «هر نوع سبک زندگی» نام گذاشته است، یک خلطی شناختی رخ داده است. میان فرهنگ و سبک زندگی فرق است. فرهنگ، یک چیزی جمعی است، سبک زندگی، یک چیزی فردی. فرهنگ، اجباری است، سبک زندگی، اختیاری. فرهنگ بیرونی است، سبک زندگی، درونی. برای همین، سبک زندگی خواندن فرهنگ، غلط است. در تعریف دوم، ایشان فرهنگ را از نظر کارکرد و نتیجه تعریف کرده است. اینجا خطایروش‌شناختی وجود دارد. یک پژوهشگر، نمیتواند فرهنگ را از یک بُعد تعریف کند و بگویید که هرآنچه من گفتم درست است و درک من صحیح‌ترینِ درک‌هاست. وانگهی، هیچ‌گاه فرهنگ مساوی به کارکرد و نتیجه نیست. کسی که بگوید که فرهنگ از آنجای فرهنگ است که فقط کارکرد و نتیجه داشته باشد، در واقع فرهنگ را نفهمیده یا از فهم آن فرار می‌کند. پس هیچ معنایی ندارد، بگوییم که گامی در راستای توسعه افتصادی، اجتماعی و فکری باشد. این خواست ماست که به‌زور بالای فرهنگ حواله می‎کنیم. آقای یوسفی از این هم گذشته و فرهنگی را که ریشۀ دینی ندارد، فرهنگ نمی‎داند(ص 12)! این نمودن فرهنگ، چنانکه من یا هر کسی می‎خواهم. این خود فرار از شناخت فرهنگ و «ایدئولوژی» کردن فرهنگ است. من تعریف خودم را به فرهنگ می‌چسپانم و با این تعریف، به رویکرد عملی خود، سو می‎دهم. وقتی تعریف از فرهنگ، ایدئولوژی باشد، آیا جایی برای بررسی بی‌طرفانه باقی می‎ماند؟

من کاملاً با ایشان موافقم که آیین‌هایی نادرست در هزاره‌جات داریم. آیین‌هایی که ریشه در بیشۀ ما ندارد. می‌خواهم این را نیز بگوییم که آیین‎هایی هم داریم که ریشه در بیشۀ ما دارد. فرهنگ یک‌شبه پدید نیامده است. فرهنگ، حافظۀ تاریخی ملّت‌ها و ملّیّت‌هاست. فرهنگ، تاریخ نگفته و قصۀ ننوشتۀ ماست. آیا درست است که این تاریخ و حافظۀ تاریخی را فروبنهیم؟ یک بخش فرهنگ، حافظۀ تاریخی و شفاهی است. بسیار چیزها در فرهنگ است که برای «بشرشناسان» و «تاریخ‎نگاران» سودمند است. آیین‎های تاریخی همان اندازه برای پژوهشگران مهمند که واژه‎های دست‌نخوردۀ یک گویش و برگ‎های کهنۀ یک کتاب کهن. برای‌این، تعریف یک‎جانبه و نفی جوانب دیگر فرهنگ، غلط است و تیشه به ریشۀ خویشتن زدن. آری که نحس بودن روزها، افتادن سایۀ کسی بالای زوار تازه‎وارد، توشه‌راه، عزاداری زورکی نادرست است؛ چون به‎خودی خود و بی‎هیچ ریشۀ تاریخی پدیدار گشته است؛ اما قصۀ «سر دیگ‌دان» و «چهارشنبه‌سوری» و«پریدن از روی آتش» و «آتش روشن سر خاک اموات» و «روغن ریختن روی آتش» چیزی دیگر است. نمی‌شود آن را به نام اینکه رسم آتش‌پرستان است(ص 23) یا از فرهنگ آتش‌پرست‌هاست(ص 30) برید و از میان خود راند. این رسم‎ها، «تاریخ نانوشتۀ نیاکان» ماست.

کاش آقای یوسفی، از نگاه ایدئولوژیک خود به این مسایل نمی‎دیدند. باید آیین‌ها را به آیین‌های باستانی و ریشه‌دار و آیین‌های بی‎ریشه و ذوقی بخش کرد. آیین‌های ذوقی، باید زدوده شود؛ اما آیین‌های ریشه‎دار ماندگار باشد. خود آقای یوسفی اذغان داشتند که اسلام نیز با این آیین‎ها کاری ندارد و آن را زیر نام آیین‎های «امضایی» می‎داند(ص 17). مگر ریختن چند قطره روغن روی آتش یا روشن کردن شمع جای مرده، چه دردی آورده و چه مصرفی ساخته است که باید مطرود شود؟ آری که اسلام دین ماست؛ اما ما عرب نیستیم. ما از خود تبار و تاریخ داشتیم. نمی‎توانیم آن‌ها را نادیده بگیریم؛ آنهم وقتی یکی از راه‌های شناخت تبار و تاریخ ما، آیین‌های کهن میان ما باشد.

در کنار این، به چند بخش مبهم این کتاب نیز باید بپردازم.

در جایی ایشان نوشته است:«آنچه در بعض مناطق به‌عنوان فرهنگ، آداب و رسوم یاد می‎گردد از نظر ماهیت و کارکرد، کم‌کم تبدیل به هنجار شده و به‌عنوان یک «ارزش» تلقی می‌گردد در حال که نه با اصول و ارزش‌های دینی سازگار است نه با اصول عقلانی.»(ص 9) اینجا خلطی در بحث صورت گرفته است. نخست اینکه آداب و رسوم، جزو فرهنگ است. دوم، در زبان جامعه‌شناسی، همین آداب و رسوم رفتاری، به معنای هنجار است. پس آداب و رسوم به هنجار تبدیل می‎شود؛ یعنی چه؟

مطالب دیگری چون:«از نظر جامعه‌شناختی شاید این احتمال نزدیک به حقیقت باشد که این رسم و رواج، نوعی رمان‌درمانی بوده است.»(ص 40) آشکار خلط دو مبحث علمی است. نویسنده یک‎بار به جامعه‌شناسی می‎پردازد و باز به روان‎درمانی. در حالی که کار و بخش هر دو از هم جداست. جامعه‌شناسی به روان آدم‌ها کار ندارد.

در جاهایی هم، ایشان ادّعاهای عجیب و بهقول طلاب، «سرمنظری» کرده است؛ مثلا در جایی مدّعی شده است که روزگار جاهلیّت، قانون جنگل حاکم بود!(ص 19) یا آورده استکه اوج رشد نجوم، دورۀ ساسانیان است(ص 44). درحالی‌که دانشمندان مسلمان، به‌مراتب بهتر از دانشمندان ساسانی در نجوم تبحر داشتند. ایشان برای این سخنان خود، هیچ منبعی ذکر نمی‎کند.

در جاهایی هم خلاف روش علمی، به زیاده‎گویی بیجا پرداخته است؛ مثلا: کش دادن مسأله اشار و همکاری در بیان مسأله(ص 10). جای پرداختن مفصّل در بیان مسأله نیست؛ بلکه در درون کتاب است.

در پایان، ایشان کسانی را که موافق ایشان نیستند، به کسانی تشبیه کرده است که به «باورهای آبایی»شان (ص 65) پابندند و به قول ایشان «سنت‌های بی‌پایه را به عنوان آیین پایدار» می‎پندارند و نقد آن «ناراحت» می‌شوند. این سخن، طنین قرآنی دارد؛ ولی محتوای آن دارای تناقض است. ما می‎پرسیم کدام آبا و کدام سنت؟ در نظر عوام و اکثریت، سنّت ما اسلامی و آبای ما مسلمان است. برای همین، سخن از سنت آبایی، سنت‌های رایج اسلامی را نیز در بردارد. برای همین، باید قیدی افزوده می‌شد تا از این خلط جلوگیری می‌شد. درباب سنت‌های پایدار، حجت کاملاً خلاف پندار نویسنده است. برخی از آیین‌های مورد نقد ایشان آیین‌های مربوط به آتش و دیگدان و… – پایدارتر و دیرینه‌تر از سنت‌های اسلامی و شبه-اسلامی(سنت‌های مورد نقد ایشان) در میان مردم هزاره است. بازهم مراد من همۀ آیین‌های مورد نقد ایشان نیست؛ بلکه انگشت‌شمار است. اکثریت، آنچه آقای یوسفی گفته است، درست و ناپدار است که من آن را «ذوقی» و «تقلیدی» نامیده‌ام.

دو تذکّر دیگر

آقای یوسفی چون با این پیش‌فرض پیش آمده که در «اسلام در خود ندارد هیچ عیبی» و عیب از دستان ماست، خواسته یا ناخواسته، بخشی از تقصیر را از نقد برکنار هشته است. آنچه را ایشان در این کتاب نکاویده، علت‌های ترویج این روج‌ها در میان مردم هزارۀ شیعه است. من اینجا دو نکته را به‌عنوان تذکر به این مطلب نانوشته عرض می‌کنم.

در هزارستان، دین بیشتر در سیمای تاریخی امام حسین و حادثۀ کربلا، غریبی امام رضا، مصیبت‌های حضرت زینب و امام سجاد، شهادت امام حسن بازتاب یافته است. اینسان نگاه به دین، نگاهی تاریخی و تراژیک(اندوهبار یا به‌اصطلاح هزارگی کُتَوبار) به دین است. در این نگاه، جای نقد حال جامعه خالی است؛ زیرا تمام قوت و وقت روی بیان و چگونگی حوادث تاریخ امامان مصرف می‌شود. وقتی درک مردم از دین فقط همین تاریخ ماتم‌زده باشد و تمام روزهای عاشورا و مراسم‌های دینی و مذهبی‌شان با خواندن روضۀ غربت و شهادت امام سپری شود، آیا مجال فهم درست دین و جنبه‌های دیگرش باقی می‌ماند؟ صد البته که باقی نمی‌ماند. ترویج دین مناسک‌محور و دین تاریخ ماتم‌زده، به ترویج خرافه در جامعه کمک می‌کند. بسیاری از خرافه‌های از درون داستان‌های تاریخ امامان و پیامران و صالحان بیرون آمده و میان مردم پخش شده است. گرچه آقای یوسفی بر کُندفهمی ملایان و روحانیان هزارستان اشارت کرده است؛ اما تأکید نکرده است. روحانیان مقصرند. نویسنده نباید به یک اشارۀ کوتاه بسنده می‌کرد. روحانی نقش مهم در جامعۀ روستایی هزاره‌جات دارد. به‌اندازۀ جایگاه روحانی هم که شده، باید او را محکم گرفت و محکوم کرد تا چیزی که می‌داند نادرست است، نگویید و چیزی را که نمی‌داند بکاود تا بیاید. داستان‌های فراوان از همین روحانیان هزارستان شنیدیم که منسوب به امام و پیامر می‌کردند. از سنگ قیمتی شدن آبدست امام تا چشم در پشت سر داشتن پیامبر، همه را مردم از اینان شنیدند. این خودش ترویج خرافه با جامۀ دین است. اگر این تقصیر نادیده گرفته شود، منبر به دریچۀ بزرگ خرافه‌پروری مبدل می‌شود.

تذکر دوم هم این است که به هراندازه که اخلاق در دین لاغر و کم‌توان شود، خرافه زیاد می‌شود. دین در هزاره‌جات، بیشتر مناسکی و تاریخ‌زده است. مناسک هیچ بدی ندارد و تاریخ نیز بخش جدایی‌ناپذیر دین است؛ اما «دل دین» اخلاق است. هرقدر مردم بیشتر از اخلاق دور شوند، شور دینداری از آنان دور می‌شود. نفس گرم ایمان، در وجودشان سرد می‌شود. شعلۀ اخلاق میان برق مناسک کم‌نور می‌شود. دین از حالت شور و شعف به یک سلسله اعمال روزانه و مناسک مبدل می‌شود که صرف انجام دادنش به‌نحوی فرد را دیندار می‌نمایاند. در سال‌های اخیر، فقه با تمام توان از طریق طلاب و روحانیان و شبکه‌های مجازی به هزارستان راه یافته است. زندگی مردم هزارستان، دارد از حالت دینداری ایمانگرایانه به دینداری فقهی مبدل می‌شود. آنان دیگر فرق میان کار دینی و کار فقهی را نمی‌توانند بفهمند. ترویج و تعمیم فقه در تمام بخش‌های زندگی، فقه را فربه و اخلاق را لاغر می‌کند. شاید نویسنده باور داشته باشد که میان دین و فقه، دوگانگی نیست. من به چنین باوری احترام دارم؛ اما دین فقه‌محور کجا و دین ایمان‌محور کجا! به‌قول حافظ:«چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا!»

در هزارستان، فقه و مناسک و تاریخ، شور دینداری را تبدیل به قانون و رسم و تأسف کرده است. اگر کسی مطابق توضیح المسایل عمل کرد، مسلمان است؛ ولو هیچ شعله‌ای در اندرونش روشن نشود. کسی که بر مصیبت خاندان گریست، شیعه است؛ ولو کسانی دیگر چشم‌شان پر آب است از دست و کار او. اگر کسی برای خاندان سینه زد یا قربانی کرد، پاک و بهشتی است؛ ولو حال حاصل زمین دیگران را در انبار خود ذخیره کرده باشد.ترویج بیش از حد فقه و تاریخ و مناسک، اخلاق را میان مردم کم‌رنگ می‌کند. اگر روحانیان هزارستان، از امور اخلاقی دین بیشتر سخن می‌گفتند و خودشان نیز الگوی اخلاقی می‌بودند، خرافه و آیین‌های خرافی خودبه‌خود از میان می‌رفت. صدافسوس که اخلاق آنجا چنان بی‌رمق است که مردم تصورشان از اخلاق فقط رفتار درست است. بااین‌حال، تمام قصۀ عاشورا از آغاز تا پایان همگی از برند. دروغ می‌گویند. به خرافه باور دارند. نوبت آب زمین دیگران را می‌گیرند. علف دیگران را میدروَند. به دیگران زورگویی می‌کنند. نماز هم می‌خوانند. خوانندگان قضاوت کنند. چطور چنین رفتاری ممکن شده است؟ این مردمان چه درکی از دین دارند؟ کی‌ها القاگر این درک از دین بودند/هستند؟ کی مقصر است؟ کجای کار می‌لنگد؟ آیا چهار قطره روغن روی آتش انداختن گناه بزرگی است یا دروغ گفتن و دزدی کردن؟

در آغاز گفتم شاید نویسندۀ کتاب، ناخواسته این‌ها در کتاب نیاورده است؛ چون گمان می‌رود، نویسنده به این مسایل نیندیشده باشد و تنها مردم را متهم دانسته است. درحالی، دو تذکر من، به گمانم، خیلی مهم‌تر و بنیادی‌تر است.

برامد

در کلّ، من با کلّیت کتاب موافقم و آن را مغتنم می‎دانم و دست‌مریزاد می‎گویم به نویسندۀ آن. دوست دارم دیگران نیز در این راه همراه شوند. آنچه من به آن تأکید می‎کنم، پرهیز از نگاه تک‎بُعدی است. بایسته است که آیین‌ها از لحاظ اهمیّت تاریخی نیز مدنظر گرفته شود. آیینی که ریشه‎های ما را با خود دارد، نباید زدوده شود؛ بلکه باید ثبت و بررسی شود. آیین‎های ذوقی و تقلیدی را دور ریختن، کاری نیک است. بررسی آیین‌های منحصر در اسلامی بودن و نبودن برای بریدن و دوختن، نباید به بی‎ریشه کردن ما منجر شود. هدف من این است که در کنار دین، باید دغدغه تاریخ نیز داشت. این خود امر دین است.