نه گفتن بدون نقشه: تمرین فروپاشی
۱۷ جدی ۱۴۰۴
وقایعِ اتفاقیهی یومیه این روزهای شهرهای ایران به باور نگارندهی این سطور یک مسئله را مبرهن و مسجل میسازد و آن اینکه کلیتِ رخداد «اعتراض» نیست؛ حتی «شورش» هم نیست. ایرانیها با پدیدهای عمیقتر و خطرناکتر روبهرو هستند: فرسایشِ اطاعت. لحظهای که مردم نه فقط فریاد میزنند، بلکه درونیترین سازوکار فرمانبری در آنها از کار میافتد. این همان لحظهای است که از منظر فلسفهی سیاسی، نظامها بیش از هر زمان دیگری آسیبپذیر میشوند.
رضا مهِسا
هانا آرنت یادآور میشود که «قدرت بر رضایت استوار است، نه بر خشونت». خشونت میتواند اطاعت بسازد، اما هرگز مشروعیت تولید نمیکند. آنچه امروز در ایران میبینیم، تهکشیدن همین رضایت است. مردم هنوز شاید سرکها را پر نکرده باشند، اما در سطحی عمیقتر، از درون نظم موجود خارج شدهاند. این خروج خاموش، بهمراتب خطرناکتر از هر شورش خیابانی است؛ زیرا نشانهی بریدن پیوندهای نامرئیِ اعتماد، معنا و امید است.
نارضایتی کنونی ایرانیها نه محصول یک حادثه است و نه نتیجهی یک بحران مقطعی؛ بلکه برآیند انباشت خستگی تاریخی است: خستگی از وعده، از اصلاحِ تعلیقشده، از امیدهای مدیریتشده. فوکو میگفت قدرت فقط سرکوب نمیکند؛ معنا تولید میکند. بحرانِ نظامهای فرسوده دقیقاً از جایی آغاز میشود که حتی در تولید معنا هم ناتوان میشوند. وقتی مردم دیگر نمیپرسند «چه باید کرد؟» بلکه زمزمه میکنند «هیچچیز معنا ندارد»، سیاست وارد مرحلهی خطر میشود.
ایران امروز دقیقاً در همین وضعیت است: بحران معنا، پیش از بحران قدرت. جامعه نه آلترناتیو روشنی دارد، نه افق سیاسی منسجم، نه رهبری مورد اجماع. اما این خلأ، الزاماً نشانهی ضعف جامعه نیست؛ نشانهی تعلیق است. تعلیقی که در آن، نظم موجود دیگر بدیهی نیست. بدترین کابوس هر نظام سیاسی همین است: وقتی حتی مخالفانش هم دیگر به او فکر نمیکنند.
ژیژک هشدار میدهد خطرناکترین لحظه برای یک نظم، زمانی است که مردم دیگر حتی باور ندارند اعتراض هم فایده دارد. اینجا شورش جای خود را به بیاعتنایی رادیکال میدهد: قانون هست اما جدی گرفته نمیشود؛ اقتدار هست اما تمسخر میشود؛ ترس هست اما فلجکننده نیست. جامعه وارد وضعیتی میشود که آگامبن آن را «وضعیت استثناییِ دائمی» مینامد: نه جنگ، نه صلح؛ نه نظم، نه آشوب کامل.
و درست در همین نقطه است که باید یک هشدار تاریخی را بیرحمانه وارد تحلیل کرد؛ هشداری که اغلب در هیجانِ فروپاشی نادیده گرفته میشود. تجربهی افغانستان، سوریه، عراق، لیبی و ونزوئلا نشان داده است که سقوط نظامها الزاماً به بهتر شدن اوضاع نمیانجامد. آنجا که نظم فرو ریخت، دولت فرو ریخت، معنا فرو ریخت؛ اما عدالت نیامد. فقط خشونت تکثیر شد، فقر عادی شد و آینده در تعلیق ماند. فروپاشی، اگر با افق، سازمان و عقلانیت جمعی همراه نباشد، تنها شکل رنج را عوض میکند، نه خود رنج را.
اینکه هنوز همهچیز فرو نریخته، نباید کسی را فریب دهد. تاریخ بارها نشان داده است که فروپاشیها اغلب نه در اوج خشم، بلکه در لحظهی سردشدن عاطفی رخ میدهند؛ زمانی که مردم دیگر حتی عصبانی هم نیستند، بلکه خستهاند. خستگی، سیاسیترین احساس است، چون انسان خسته دیگر آمادهی مصالحه نیست.
در چنین شرایطی، هر جرقهای میتواند مسیر را تغییر دهد؛ نه لزوماً به سمت رهایی، بلکه به سوی بیثباتی مزمن. ترس واقعی امروز ایران فقط «ماندن» نیست؛ ترسِ عمیقتر، سقوطی است که هیچ بدیلی برای بهتر شدن نداشته باشد. لحظهای که اطاعت فرو میریزد و هیچ چیز تضمینشده نیست؛ نه نظم، نه امنیت، نه حتی نجات.
اینجاست که سیاست، اخلاق و تاریخ بهطور همزمان از ایرانیها مطالبه میکنند:
اگر قرار است چیزی فرو بریزد، آیا افقی برای ساختن دارند؟
و اگر افقی ندارند، آیا آمادهاند هزینهی فروپاشیِ بیافق را بپردازند؟
روزهای آتی به این پریش پاسخ خواهد گفت.
زیرا وقتی ترس دیگر کار نمیکند، آینده به دست تصادف میافتد و تصادف، بیرحمترین سیاستمدار تاریخ است.