Screenshot

وقتی جنگ عادی می‌شود؛ ابتذال قدرت در مثلث تهران–واشنگتن–تل‌آویو

۱۱ حوت ۱۴۰۴

رافیا زکریا در مقاله‌ی «ابتذال ترامپ» کوشید از مفهوم مشهور هانا آرنت، «ابتذال شر»، برای فهم پدیده‌ای استفاده کند که بسیاری آن را صرفاً یک انحراف سیاسی می‌دانستند. آرنت در گزارش محاکمه آیشمن به این نتیجه رسید که شر لزوماً از هیولاها صادر نمی‌شود؛ از انسان‌های عادی، کارمندان منظم و مطیع، از کسانی که «فکر نمی‌کنند» نیز می‌تواند سر بزند. شر مدرن، بیش از آن‌که هیولایی باشد، بوروکراتیک است؛ عادی است؛ روزمره است.

رضا مِه‌سا‌

زکریا این ایده را به ترامپ تعمیم می‌دهد: خطر ترامپ نه در کاریزمای دیکتاتورمآبانه، بلکه در عادی‌سازی بی‌هنجاری است. دروغ وقتی به «سبک شخصی» بدل شود، تحقیر اقلیت‌ها وقتی به «شوخی سیاسی» تبدیل گردد و حمله به نهادها وقتی «ضدیت با الیت‌ها» خوانده شود، شر دیگر تکان‌دهنده نیست؛ مصرفی می‌شود. این همان لحظه‌ای است که دموکراسی بدون لغو رسمی، تهی می‌شود.

اما این تحلیل محدود به ایالات متحده نیست. خاورمیانه و جنوب آسیا سال‌هاست با شکل دیگری از همین ابتذال دست‌به‌گریبان‌اند. در بسیاری از کشورهای منطقه، بحران نه از کودتاهای پرهیاهو، بلکه از فرسایش آرام هنجارها زاده شده است. قانون باقی می‌ماند، اما روحش می‌رود. انتخابات برگزار می‌شود، اما معنا تهی می‌شود. رسانه هست، اما قدرت نظارتش تحلیل می‌رود.

در این بستر، «امنیت» به واژه‌ای مقدس بدل می‌شود که می‌تواند هر محدودیتی را توجیه کند. حذف مخالفان، کنترل صداها و تعلیق آزادی‌ها، نه به‌عنوان انحراف، بلکه به‌مثابه ضرورت معرفی می‌شود. این همان نقطه‌ای است که مفهوم آرنتیِ بی‌فکری اهمیت می‌یابد: وقتی شهروندان، نخبگان و کارگزاران به جای اندیشیدن، صرفاً در چارچوب‌های از پیش‌ساخته واکنش نشان می‌دهند، ماشین قدرت بدون نیاز به خشونت عریان نیز پیش می‌رود.

در عصر شبکه‌های اجتماعی، این وضعیت پیچیده‌تر شده است. اگر در قرن بیستم بوروکراسی ابزار عادی‌سازی شر بود، در قرن بیست‌ویکم الگوریتم‌ها این نقش را ایفا می‌کنند. حقیقت به روایت‌های متکثر و متضاد تقسیم می‌شود و افکار عمومی در طوفان اطلاعاتی فرسوده می‌گردد. بی‌فکری دیگر یک ضعف فردی نیست؛ یک ساختار جمعی و دیجیتال است.

برای منطقه‌ای مانند خاورمیانه، خطر اصلی نه فقط استبداد کلاسیک، بلکه عادت‌کردن به آن است. زمانی که جامعه به بحران دائمی خو بگیرد و فاجعه را به‌عنوان «وضعیت طبیعی» بپذیرد، ابتذال قدرت کامل می‌شود. در چنین شرایطی، تغییر رهبران به‌تنهایی راه‌گشا نیست؛ زیرا مسئله، صرفاً افراد نیستند، بلکه سازوکارهایی‌اند که بی‌اخلاقی را نرمال می‌کنند.

اگر هشدار آرنت درباره بی‌فکری بود و زکریا درباره عادی‌شدن آن در قالب پوپولیسم مدرن، پیام مشترک‌شان برای جهان امروز روشن است: دموکراسی نه با انفجار، بلکه با فرسایش می‌میرد. و مقاومت نیز از شور انقلابی آغاز نمی‌شود، بلکه از بازگرداندن توانایی اندیشیدن، پرسیدن و به چالش کشیدن روایت‌های مسلط شروع می‌شود.

ابتذال شر، در نهایت، به ما می‌گوید بزرگ‌ترین خطر سیاست معاصر آن نیست که هیولاها بر سر کار بیایند؛ بلکه آن است که رفتار هیولایی دیگر هیولایی به نظر نرسد.

خطر سه‌گانه‌ی ترامپ، نتانیاهو و خامنه‌ای در شيطانى بودنشان نيست, در «عادى بودن» و «بى فكرى» آن‌هاست. حالا اين سه‌گانه، هرسه محصول همان «ابتذال شر» اند؛ نه نابغه‌هاى شيطانى، كه آدم‌هاى معمولى‌اى كه در ساختارهاى قدرت غرق شده‌اند, از تأمل اخلاقى تهى شده‌اند، و فقط دارند نقششان را بازى مى‌كنند. خطر واقعى اين است كه ما هم عادى‌شدنشان را بيذيريم.

و شاید این، هشدار مشترک قرن بیستم و بیست‌ویکم باشد