ما، شهید مزاری و ساحت اسطورهای
۰۱ جدی ۱۴۰۴
«این، فرشتهای است
که ما را میخوانَد؛
بیدرنگ خواهی دید
که رفتن، چه آسان میشود.»
دانته، کمدی الهی
اسطورهها برای قائلینشان قابل تخفیف، تقلیل و اغلب قابل نقد نیستند. چرا که از ساحت فردیت خارج و در مقام آیین و آینهی جمعی قرار گرفته و به باورها، اعتقادات، مناسک، ادبیات و هنرشان حلول کردهاند و در واقع شناسهای از وجود و هویتشان شده است. در دنیای اکثریت ما هزارهها، بهخصوص در ذهنیت نسل جوان بابه مزاریِ شهید جایگاهی اسطورهای یافته است.
دلایل این اتفاق را باید در انطباق شخصیت مزاری با پارهای از خصایص اساطیر و اجلال او در محمل و منزلِ باورها، مناسک، ادبیات و هنر هزارهها دانست.
تعریف اسطوره چون تمام ایدهها و پدیدههای ذهنی مختص و یگانه نیست. علم اسطورهشناسی یا میتولوژی هم به ما تعریفی واحد از اسطوره ارائه نمیکند. اما در کلیت امر با تدقیق در این تعریفها و روشناییهایی که فلسفه و روانشناسیِ مدرن به شناخت اساطیر تابانده است، میتوان به موازینی موافق دید همگان دست یافت.
اکثریت ادیان و باورها بشر را موجودی میدانند که ابتدا پیوسته با ذاتی یگانه بوده است و بعد در هبوطی دردناک به دوگانگی یا ثنویت دچار شده و سیر این هبوط تا تثلیث و تکثیر ادامه یافته است. درگیری بشر با این هبوط و اعراضش از آن، از همان ابتدای ورطهی ثنویت به شکل تقابل «خير و شر»، «مرگ و زندگی» و «نور و ظلمت» آغاز شده است. او در طول زندگی اجتماعی و گذار تاریخیاش کوشیده با به تعادل رساندن این دوگانگیها و بعد عروج در جهت وصل مجدد به آستانِ آن توحید اولیه، این تقابل را به نفع خود پایان دهد. گرانیگاه و نقطهی ثقل این کوشش، دقیقاً مکمنی است که به تعبیر «جوزف کمبل» اسطورهشناس آمریکایی طلیعهی ظهور اسطورهها شده است. کمبل پدید آمدن اسطوره را نقطهی عطف تلاش انسان در جهت رفع یا تعدیل تناقضات زندگیاش در ابتلا از یگانگی به تضادهای دوگانه میداند.
در این تقابل بشر که بنا به محدودیت توان و ادراک فیزیکی خود نمیتوانسته دخالت مستقیمی داشته باشد، همیشه بین هراس از استیلای «شر»، «مرگ»، و «ظلمت» و امید و آرزو به غلبهی «خیر»، «زندگی» و «نور» به سر برده است.
تعاریفی که دو روانشناس برجسته و صاحب مکتب، «فروید» و «یونگ» از اسطوره ارائه میدهند، در این التقاء با تعریف کمبل همپوشانی دارند. فروید اسطوره را دریچهای گشودهشده بر آرزوها، ترسها و سرخوردگیهای سرکوبشدهی انسانها میبیند. و یونگ با بسط دادن این دیدگاه فروید و آمیختن آن با مفهوم کهنالگو، اسطوره را تجسم رؤیای جمعی انسانها میداند.
در میانهی این خوف و رجاء، بشر با توجه به محدودیت توانش، برای سنگین کردن کفهی امید و به وقوع رساندن رؤیایش، نیاز به وجود و مداخلهی یک نیروی فراتر یا یک قهرمان توانا را احساس کرده است. بنا به مجموع تعاریف، این نیروی فراتر یا قهرمان توانا که قرار است در تعلیق بشر میان معرکهی تقابل خیر و شر و مخاصمهی مرگ و زندگی، حامی و ناجی او باشد، یک ذات اسطورهای است. در واقع اسطوره، قهرمان یا پهلوانی است که با یاری رساندن به خیر در نبرد علیه شر، به زندگی علیه مرگ و به نور علیه ظلمت شرایط را برای زیست بایستهی انسان فراهم و جهان را به رستگاری توحیدی واصل میکند. قهرمانی که توانش ورای اختیارات، امتیازات و توانایی مردم عادی است و کاری را میکند که بیشتر مردم نمیتوانند و او به همین دلیل یگانه میشود.
برای درک جایگاه اسطورهای بابه مزاری در جامعهی هزاره، باید ابتدا شرایط زیستی این جامعه و نیازش به یک قهرمان برای تعدیل دو کفهی آرزوها و هراسهای سرکوب شدهاش را بررسی کرد. و سپس تجلای خصایص آن قهرمان در شخصیت بابه مزاری را سنجید
«قلبت را به چه تشبیه کنم جوانمرد؟
– به ذغالِ گداخته، سَرورم!»
سوفوکل
جوامع بشری از بدو یکجا نشینیاش در فرمهای مختلف دچار عارضهی تبعیض طبقاتی بوده است. تلاشهای پیامبران، فیلسوفان و مصلحین اجتماعی برای برقراریِ برابری و مبارزه با تبعیض طبقاتی غالباً نتیجه نداده و چهبسا در مواردی خود به تشکیل ساختار و نظام طبقاتیِ تازهای منجر شده است.
در افغانستان، به خصوص پس از استقرار نظام حکومتی واحد بهوسیلهی امیر عبدالرحمان، جامعه به شدت و خشونت هر چه بیشتر، به ساختار طبقاتیِ هرمی دچار بوده است.
مطالعهی تاریخ اجتماعی و روایتِ مشاهدات و تجربههای جمعی گواهی میدهد که در این ساختار که شخص شاه یا حاکم همیشه در رأس هرم قرار داشته، قوم هزاره به طور معمول در قاعدهی آن و در پایینترین طبقهی جامعه نزول یافته است. اثبات این گزاره اگرچه بحثی مطول و فرصتی مفصل میطلبد اما به اجمال میتوان موقعیت هزارهها را در گزارههای اجتماعی بررسی کرد و از این راه محمل طبقاتیشان را سنجید.
مبنای مبسوط مطبّق بودن جوامع و تبعیض ناشی از آن به تعبیر کارل مارکس غالباً چهرهی اقتصادی اعضایش بوده، اما عواملی دیگر نیز در آن دخیل بوده است. ماکس وِبِر سه ملاک «قدرت»، «ثروت» و «منزلت اجتماعی» را تعیینکنندهی طبقات جامعه میداند. و امیل دورکیم در تکمیل آن، سازههای هویتی مانند مذهب، نژاد، جنسیت و زبان را در تعیین منزلت اجتماعی مؤثر میشمارد.
بررسی وضعیت هزارهها در مقام این ملاکها و سازهها میتواند به ما در نمود تبعیض طبقاتیِ ساختارمندی که آماج آن بودهاند، کمک کند.
۱- قدرت
اگر میزان مشارکت و نفوذ در نهادهای سیاسی و نظامیِ جامعه و بهره از آن را سنجهی کمیت و کیفیت قدرت بدانیم، میتوانیم هزارهها را قومی بیقدرت بدانیم. قوانین نوشته و نانوشته و کُدهای آشکار و پنهان به طور عام سد راه تحصیل، ترفیع و ترقی هزارهها در عرصههای سیاسی و نظامی بودهاند. در نتیجه جز در مواردی استثناء (که در بدنهی جامعه تأثیری نگذاشته)، هزارهها بهطور سیستماتیک یا از مشارکت در ساختهای سیاسی و نظامی افغانستان محروم بوده و یا در پایینترین مدارج آن قرار داشتهاند.
۲- ثروت
استقرار نظام متمرکز در افغانستان از عهد امیر عبدالرحمان با کشتار، اسارت و بردگی، آوارگی، غصب زمین و دیگر منابع ثروت هزارهها آغاز شد و آنهایی که گردنشان از شرر تیغ بازماند، عموماً به مناطق صعب و سخت کوهستانی تبعید شدند. جغرافیای ناهموار و سردسیری که جز منابع محدود کشاورزی و دامپروری، امکان اقتصادی دیگری فراهم نداشت. و البته همان منابع محدود هم همیشه با وقایعی چون وضع مالیاتهای سنگین و هجوم کوچیها در معرض تهدید و تحدید بودند. سهم هزارهها از دیگر منابع ثروت چون صنعت، تجارت، گمرکات، معادنِ قابل استخراج، نظام بانکی، شبکهی برق، جاده و… صِفر مطلق یا پایینترین درجات و مراتب بوده است.
قشری از هزارهها که به شهرها کوچیده بودند نیز عمدتاً در حاشیهی شهرها ساکن شده و به کارهای سطح پایین و کمدرآمد اشتغال داشتند. تخصیص گستردهی لقب تحقیرآمیز «جوالی» به هزارهها، گویای همهچیز و حدیثی مفصل از این مجمل است.
۳- منزلت اجتماعی
منزلت اجتماعی، بستری است که غمانگیزترین تبعیضها علیه قوم هزاره در عرصهی آن شکل گرفته و با شدت و ضعف هنوز ادامه دارد. غمانگیز از آن منظر که چون این منزلت از سازههای معنامند هویتی شکل گرفته، تخفیف آن به انکار و استخفاف هویتی هزارهها انجامیده و تأثیری مستقیم بر روح و روانشان گذاشته است. به نمونههای تبعیض موجود در این سازهها میشود اشاره کرد:
الف) مذهب
هزارهها که اکثریتشان پیرو مذهب شیعهاند، بارها با تکفیر رسمی حکومت و تلعین عرفی جامعه مواجه بوده و با این انگیزه در شدیدترین وجه خود، حتی مورد قتل و امحای فیزیکی قرار گرفتهاند. گلوی بریدهی تبسم نُه ساله، گواه رسای تبعیض مذهبی علیه هزارهها در افغانستان است. دیگر صورتهای تبعیض و تحقیر پنهان و آشکار مذهبی علیه قوم هزاره نیز اندک نیستند. از این لحاظ تنها شرایط هندوباوران افغانستان با هزارهها قابل مقایسه است و این دو گروه در پایینترین طبقهی جامعه قرار داشتهاند.
ب) نژاد
بسیاری از محدودیتهای هزارهها در دو بافت قدرت و ثروت و محرومیتشان از امکانات خدماتی مانند آموزش، بهداشت و درمان، حمل و نقل و… مستقیماً از خاستگاه نژادیشان نشأت گرفته است. چهره و شکل فیزیکی هزارهها اغلب در تلقین زیباییشناسی دیگران به عنوان صورت «زشت» تلقی شده و با اصطلاحاتی نظیر «بینیپوچوق»، «چشمتنگک»، «قلفک چپات»، و… مورد تمسخر، توهین و تحقیر بوده است.
این سلسله را میتوان با بررسی وضعیت هزارهها در دیگر سازههای هویتی چون زبان و گویش، آداب و رسوم، فرهنگ و… ادامه داد و صورتهای تبعیض علیهشان را با شدت و ضعف در همهی آنها مشاهده کرد.
البته نمیتوان انکار کرد که دیگران نیز در افغانستان مورد تبعیض نبودهاند، اما تفاوت در این است که قوم هزاره به وجهی شدید، همهجانبه و سیستماتیک در معرض تبعیض طبقاتی قرار داشته و در قاعدهی این هرم و در طبقهی اسفل جامعه جای داشته است.
دردناکتر اینکه به مرور زمان این مرتبه در ذهنیت خود هزارهها نیز تثبیت شده و آنها اعتماد به نفس و خودباوریشان را از دست داده و آن را امری طبیعی دانسته بودند. آنها به گفتهی فروید تمام ترسها و عقدههای برخاسته از این تبعیضها و آرزوی برخورداری از کرامت و برابری را در خود سرکوب کرده و به این وضعیت تن داده بودند.
با پیوند به قسمت اول این یادداشت، این همان وضعیتی است که جامعهی هزاره را به یک جامعهی رو به مرگ و افتاده در کام شر و ظلمت تبدیل کرده بود. و در این شرایط که جامعه خود توان و خودباوری رستن از این مرگ و رهایی از شر و ظلمتِ تبعیض را از دست داده بود، نیاز به قهرمانی داشت که با شولای اساطیر بیاید و به او راه و اعتماد بهنفس رهایی از این چاه ویلِ مرگ، ظلمت و شر بنمایاند و به ساحت زندگی و به منزلت خیر و نور عروجش بدهد.
«سوار از شبِ کولاک و برف آمده بود
پس از سه قرن خموشی به حرف آمده بود»
ابوطالب مظفری
ماجرا را باید از جایی زیر ذرهبین گذاشت که سران احزاب هفتگانه به تاریخ ۴ ثور ۱۳۷۱ در پیشاور پاکستان، فرانشستند و ساز و کار نظامِ پساکمونیستی و ساختار و مناصب حکومت را خود بریدند و خود دوختند. هیچ نمایندهای از قوم هزاره به این جلسهی تصمیمگیری دعوت نشده بود و در نتیجه جایی هم برای این قوم در ساختار توافقی حکومت موعود در نظر گرفته نشد.
به روایتی معروف و متواتر، در پاسخ سؤالی که پرسیده شده بود: «پس هزارهها چی؟» مولوی یونس خالص فرموده بود: «هزاره همان هزاره است. فقط دو متر ریسمانش درازتر شده است.» گویا جلسه به این پاسخ قانع شده بود و دیگر حرفی از هزارهها به میان نیامده بود.
لطفاً دوباره دیالوگ کلیدیِ یونس خالص را مرور و به کلمه کلمهی آن دقت کنید. «هزاره همان هزاره است. فقط دو متر ریسمانش درازتر شده است.» قول خالص، خلاصهی همهی آنچه است که در قسمت قبلیِ این یادداشت دربارهی اِعمال تبعیض طبقاتی نسبت به قوم هزاره آمد.
اعتراضات داخلی و فشار ارگانهای دخیل بینالمللی که زیاد شد، از سوی مقاماتِ هنوز مستقر نشده دو سه وزارت غیر کلیدی به ما هزارهها نیز اعطاء شد. این ساز و کارِ تصمیمگیری بود برای افغانستانِ نوینِ در آستانهی وقوع. این ساز و کار از ذهنیتی میآمد که پذیرفته بود قوم هزاره قعرنشین جامعهی طبقاتی است و به این جُرم هیچ شایستگی و حقی برای حضور در طبقهی اولِ تصمیمگیر ندارد. ذهنیتی که پذیرفته بود اگر در مشرب حکومت خلق و پرچم عدولی از این مسیر مقدر تاریخ پیش آمده، مثل تمام اقدامات آن حکومت، الحاد و انحراف بوده و باید اصلاح شود. و قرار بود نظم سابق دوباره مستقر شود و چرخ تاریخ دوباره به ریل و روالِ طبیعیِ خود باز گردد.
آنی که این قواعد مسلطِ تعیین شده را نپذیرفت و زیر میز ِاین بازی زد، بابه مزاری بود. مدعای او نه رد یا قبول چند وزارتخانهی اهدایی و چانهزنی برای آن، بلکه حضور قوم هزاره در ساختار تصمیمگیری بود. برای آنکه هزارهها بتوانند حلقهی آن ریسمان تبعیض را که حالا قرار بود با بذل دو وزارتخانه دو متر درازتر شود، از گردن خود درآرند و از محرومیت و غیبت در سازههای «قدرت»، «ثروت» و «منزلت اجتماعی» درآیند.
هدف غایی مزاری البته حضور در ساختار تصمیمگیری هم نبود. مقصود او از حضور در آن ساختار، اصلاح ساختار طبقاتی و تأثیرگذاری در زدودن محکومیت قاعدهنشینی به جُرم از پیش دیکته شدهی هزاره بودن بود. مانیفست مزاری این جملهی ماندگارش بود: «ما میخواهیم هزاره بودن دیگر جُرم نباشد.» این جمله، جواب مزاری بود به حرف مولوی یونس خالص و به ذهنیتهای موافق و مطابق او.
البته مخاطب جملهی مزاری، بیش از آنکه دیگر اقوام و طبقات اجتماعی باشد، خود هزارهها بود. برای اینکه بفهمند و باور کنند که پذیرفتن تبعیض طبقاتی و اقامت در طبقهی اسفل حق هیچ انسانی فارغ از مذهب، نژاد و قومیت، از جمله انسان هزاره نیست. برای اینکه هزارهها ترسها و عقدههای فروخورده و سرکوب شدهی ناشی از سه قرن تبعیض را از ناخودآگاهِ جمعیشان بیرون کنند و باور کنند که رؤیاهایشان تحقق یافتنی است.
مانیفست انسانی مزاری جرمزدایی از قوم هزاره در ذهن دیگران و در ذهن خود هزاره بود. او اگر جنگید، اگر مذاکره کرد، اگر موافقت کرد، اگر مخالفت کرد، اگر ائتلاف کرد، اگر از ائتلافی خارج شد و حتی اگر گاهی احیاناً اشتباه کرد، همه و همه در جهت رسیدن به این هدف و بر هم زدن روال رایج تاریخ مبنی بر تبعیض طبقاتی در افغانستان بود.
یکی از خصایص اسطورهها همین ایستادگی در برابر نظم مسلط و تلاش برای تغییر مسیر تاریخ است. این ویژگی چه در اسطورههای کهن مانند پرومته، هرکول، اسپارتاکوس، کاوهی آهنگر،… و چه شخصیتهای استورهایِ قرون متأخر چون ژاندارک، ویلیام والاس، امیلیانو زاپاتا، ارنستو چهگوارا، مهاتما گاندی، نلسون ماندلا و… دیده میشود.
اینکه مزاری در شکستن چرخهی تبعیض و قبولاندن حق برابری هزارهها به جامعه چهقدر موفق شد، به ذهنیت تکتک افراد جامعه بستگی دارد، اما میتوان به این یقین داشت که او در تغییر ذهنیت و روحیهی هزارهها و زنده کردن رؤیای جمعی آنها موفق بود. و کار بزرگ و اسطورهوار مزاری همین بود.
در قسمت اول این سلسله یادداشت عنوان شد که یکی از شناسههای اسطوره حلول در باورها، اعتقادات، مناسک، ادبیات و هنر قائلینش است. این گزاره در مورد شهید مزاری نیز صادق است. امروزه او به عنوان بابه و رهبر جاودانی هزاره در باور اکثر هزارهها محمل گزیده و به او اعتقاد دارند. سالروز تولد و شهادت او جزو مناسک مهم جامعهی هزاره شده است. آثار ادبی و هنری بسیاری چون شعر، نقاشی، تابلو خط، موسیقی و… با موضوع او خلق شده است و خواهد شد. به گونهی مثال مثنوی ستیهندهی سید ابوطالب مظفری در سوگ او یک شاهکار ادبی و به عقیدهی صاحب این قلم، بدون اغراق، یکی از اسطورهپردازترین شعرهای معاصر فارسی است.
شخصیتهای اسطورهای معمولاً تا پایان بر سر آرمان بزرگشان ایستادهاند و بسیاری از آنها در این راه جان و زندگیشان را فدا کردهاند. تاریخ راویِ مرگهای قهرمانانهی زیادی است. از آشیل تا رستمِ دستان، از مسیحِ مصلوب تا امام حسین ابن علی، از سقراط تا حلاج، از چهگوارا تا پاتریس لومومبا. پایانِ بیپایان مزاری نیز فدا شدن در راه احیای هویت و تغییر تقدیر قوم هزاره و رفع تبعیض از آنها بود.
او زندگیاش را بر سر این گذاشت تا به جامعهاش، به هزاره و غیر هزاره بگوید که «ما میخواهیم هزاره بودن دیگر جُرم نباشد.» و «حق خواستن به معنای دشمنی با کسی نیست.»
سید ضیا قاسمی
.