IMG_8013

اسطوره‌های میدان، بازندگان سیاست: سرنوشت مشترک کردها و هزاره‌ها

۰۳ دلو ۱۴۰۴

پارادوکس کردها و هزاره‌ها: شجاعتِ تاریخی، شکستِ سیاسی

کردها در خاورمیانه و هزاره‌ها در افغانستان، دو نام متفاوت‌اند برای یک سرنوشت مشترک: ملیت‌هایی که در جنگ قهرمان‌اند، اما در سیاست بازنده. هر دو، قربانیِ همان پارادوکس مزمن‌اند: وفورِ فداکاری، فقرِ استراتژی.

کردها از کوبانی تا رقه جنگیدند و جهان را نجات دادند؛ هزاره‌ها از افشار تا مزار و یکاولنگ ایستادند و زنده ماندند. اما در پایان هر فصل، صحنه‌ی سیاست به دیگران واگذار شد. نه چون ناتوان بودند، بلکه چون قدرت را اخلاقی فهمیدند، نه مهندسی‌شده.

در سوریه، کردها ستون فقرات نبرد علیه داعش بودند؛ اما وقتی جنگ تمام شد، «ضرورت نظامی» آن‌ها نیز پایان یافت. امروز در معادلات رقه و شمال سوریه، کردها نه تعیین‌کننده‌اند و نه حتی تضمین‌شده. قهرمانی‌شان مصرف شد.

رضا مِه‌سا

در افغانستان، هزاره‌ها حتی به این اندازه هم خوش‌شانس نبودند. آن‌ها نه فقط نیروی مصرفی، بلکه قربانیِ دائمیِ نظم قومی بوده‌اند. از دولت‌های جمهوری تا امارت طالبان، هزاره همیشه بیرون از دایره‌ی «ملتِ رسمی» تعریف شده است. مشارکت داشت، اما سهم نداشت؛ خون داد، اما قدرت نگرفت.

مسئله اینجاست:

هم کردها و هم هزاره‌ها بیش از حد روی مظلومیت تاریخی سرمایه‌گذاری کرده‌اند و کمتر روی تولید قدرت سیاسی پایدار.

در عراق، کردها با داشتن اقلیم و نهاد، باز هم در دام اختلاف داخلی و سوءمحاسبه‌ی استراتژیک افتادند. در افغانستان، هزاره‌ها حتی به این مرحله هم نرسیدند؛ نخبگان‌شان یا در پروژه‌های کوتاه‌مدت دولتی حل شدند، یا در تبعید، به «اکت‌های اخلاقیِ بیرون‌مرزی» بسنده کردند.

شباهت دردناک اینجاست:

کردها در خاورمیانه، و هزاره‌ها در افغانستان، هر دو به نیروی میدان بدل شدند، نه به نیروی میز مذاکره.

در ترکیه و ایران، کردها با دولت‌های قدرتمند ملی روبه‌رویند؛ در افغانستان، هزاره‌ها با دولتی روبه‌رویند که اساساً آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناسد. نتیجه اما یکی است: سرکوب، حذف، و فراموشی تدریجی.

قدرت‌های بزرگ، در هر دو مورد، یک رفتار ثابت دارند: تا وقتی بجنگید، مفیدید؛ وقتی بخواهید سهم بخواهید، مزاحم می‌شوید. این نه خیانت است و نه بدشانسی؛ قانون نانوشته‌ی سیاست بین‌الملل است.

تراژدی هزاره‌ها، مانند کردها، این نیست که قربانی‌اند؛

تراژدی این است که هنوز نتوانسته‌اند از «هویتِ رنج» به «پروژه‌ی قدرت» عبور کنند.

هیچ ملتی، فقط با مظلوم‌بودن، آزاد نشده است. هیچ قومی، فقط با جنگیدن، به حق نرسیده است.

قدرت، محصول سازمان، ائتلاف، اقتصاد، و روایت سیاسی فراگیر است—نه فقط خونِ پاک.

کردها و هزاره‌ها، هر دو، اگر بخواهند از این چرخه بیرون بیایند، باید یک تصمیم دردناک بگیرند:

کمتر قهرمان باشند، بیشتر سیاست‌مدار؛ کمتر اسطوره بسازند، بیشتر نهاد. سیاست به شجاع‌ترین‌ها جایزه نمی‌دهد؛ به آن‌هایی می‌دهد که بلدند بعد از جنگ بمانند.

نقش مهاجران و نخبگان دیاسپورا در این شکست کم‌اهمیت نیست. بخش بزرگی از نخبگان کرد و هزاره، به‌جای سرمایه‌گذاری روی ساخت قدرت در میدان واقعی، به اخلاق‌گراییِ امنِ بیرون‌مرزی پناه برده‌اند؛ کنش‌هایی پرصدا اما کم‌هزینه در لندن، پاریس و تورنتو، که بیشتر وجدانِ فردی را تسکین می‌دهد تا موازنه‌ی قدرت را تغییر دهد. فاصله‌ی زیسته با میدان، سیاست را به ژست بدل کرده است: بیانیه به‌جای سازمان، روایت به‌جای نهاد، و همدلی جهانی به‌جای چانه‌زنی واقعی. این گسست میان رنجِ داخل و گفتارِ خارج، یکی از دلایل اصلی ناتوانی کردها و هزاره‌ها در تبدیل فداکاری تاریخی به دستاورد سیاسی پایدار بوده است

و تا این «بعد از جنگ» جدی گرفته نشود، تاریخ—هرچقدر هم ظالم—همچنان تکرار خواهد شد.