Screenshot

شکست خیابان یا بن‌بست سیاست؟

۲۲ جدی ۱۴۰۴

 

مکثی فلسفی بر سرکوب، اعتراض و توهم رهای

نیچه :

«آن‌چه فرو می‌ریزد، لزومن آن‌چیزی نیست که باید فروبپاشد؛ اغلب فقط آن‌چیزی است که دیگر توان ایستادن ندارد.»

رضا مِه‌سا

خیابان، در جهان معاصر، دقیقن همین نقش را بازی می‌کند: آزمونِ ایستادگی. اما آزمون، لزوماً به جایگزین منتهی نمی‌شود.

آن‌چه این روزها در خیابان‌های ایران می‌گذرد، اگرچه از حیث خشم، رنج و حقانیت اخلاقی قابل انکار نیست، اما از حیث تاریخی و فلسفی، پدیده‌ای است که جهان مدرن بارها و بارها تجربه‌اش کرده است. مسئله فقط ایران نیست. خیابان، امروز زبان مشترک سیاستِ بحران‌زده در سراسر دنیاست؛ از تهران تا واشنگتن، از برلین تا پاریس، از بغداد تا سانتیاگو.

اما پرسش اصلی این است:

چرا خیابان، با وجود این همه تکرار، این‌همه انرژی و این‌همه قربانی، به‌ندرت به تغییر پایدار منجر می‌شود؟

از ژیژک جایی خوانده بودم که ما وارد عصری شده‌ایم که «اعتراض، سریع‌تر از سیاست تولید می‌شود». خیابان فوران می‌کند، اما سیاست نیازمند زمان، سازمان، نهاد و تخیل ساختاری است. خیابان، لحظه است؛ سیاست، فرایند. و این شکاف، همان‌جایی است که شکست آغاز می‌شود.

در دموکراسی‌های لیبرال، این شکست شکل نرم‌تری دارد. وال‌استریت ژورنال، با زبان سرد و محافظه‌کارانه‌اش، بارها به این نکته اشاره کرده که اعتراضات خیابانی در غرب، اغلب به‌جای تهدید نظام، به سوپاپ اطمینان آن بدل می‌شوند. مردم به خیابان می‌آیند، خشم تخلیه می‌شود، دولت‌ها عقب‌نشینی‌های نمادین می‌کنند و نظم موجود بازتنظیم می‌شود. خیابان می‌ماند، اما قدرت جابه‌جا نمی‌شود.

نمونه‌ها روشن‌اند: جنبش وال‌استریت، اعتراضات ضدنژادپرستی در آمریکا، شورش‌های گسترده پس از کشته‌شدن شهروندان سیاه‌پوست، و حتی اعتراضات اقلیمی در اروپا. خیابان‌ها پر شدند، تصاویر تکان‌دهنده جهان را لرزاند، اما ساختار قدرت، نه فروپاشید و نه واگذار شد. چرا؟ چون خیابان، در غیاب پروژه‌ی سیاسی منسجم، نهایتاً به بخشی از نظم تبدیل می‌شود.

اما در کشورهایی مانند ایران، افغانستان، سوریه، لیبی یا ونزوئلا، ماجرا شکل دیگری دارد. این‌جا خیابان نه سوپاپ است و نه مراسم تخلیه؛ خیابان انفجار است. انفجاری که مستقیماً به خلأ قدرت می‌رسد. و خلأ قدرت، همان‌طور که تاریخ بی‌رحمانه نشان داده، هرگز با آزادی پر نمی‌شود؛ بلکه با خشونت، میلیشیا، فروپاشی دولت و جنگ داخلی پر می‌شود.

افغانستان «نه» گفت؛ نتیجه‌اش دولت فروپاشیده و بازگشت طالبان بود.

سوریه «نه» گفت؛ نتیجه‌اش ویرانی، تجزیه و یک دهه جنگ شد.

لیبی «نه» گفت؛ دولت سقوط کرد، اما کشور به میدان قبایل و سلاح بدل شد.

ونزوئلا هم «نه» گفت؛ و امروز نه آزادی دارد، نه رفاه، نه حتی جایگاه در حافظه‌ی جهانی.

این‌ها تصادف نیستند. این‌ها الگو هستند.

آنچه این روزها در ایران دارد رخ می‌دهد، نه یک «استثنا»ست و نه یک «شگفتی تاریخی». اگر به‌جای هیجان، با عینک فلسفه به خیابان نگاه کنیم، درمی‌یابیم که مسئله نه شجاعت مردم است و نه خشونت دولت؛ مسئله، نسبتِ خیابان با قدرت است. خیابان، به‌خودیِ خود، نه ابزار رهایی است و نه ضامن آزادی. خیابان، یک امکان است؛ امکانی که اگر به سیاست ترجمه نشود، دیر یا زود به بن‌بست می‌رسد.

اسپینوزا می‌گفت دولت‌ها نه صرفاً با زور، بلکه با مدیریت عواطف حکومت می‌کنند: ترس، امید، خشم. خیابان، اگر نتواند خشم را به امید عقلانی تبدیل کند، ناخواسته به خدمت ترس درمی‌آید. و درست در همین لحظه است که سرکوب، از جنایت به «ضرورت حفظ نظم» بازتعریف می‌شود.

در ایران نیز مسئله دقیقاً همین‌جاست. اعتراض، مشروع است؛ خشم، قابل فهم است؛ اما سیاست، غایب است. نه گفتن، جای نقشه را گرفته. و «نه» گفتن بدون نقشه، نه آزادی می‌آورد و نه عدالت؛ فقط تمرین فروپاشی است.

نیچه هشدار می‌داد که ویران‌کردن ساده است، اما آفرینش، کار روح‌های نادر است. خیابان، استاد ویرانی است، اما از آفرینش بیزار است. سیاست اما دقیقاً به همان چیزی نیاز دارد که خیابان تحملش را ندارد: صبر، سازش، نهاد، و گاهی حتی عقب‌نشینی‌های تلخ.

مسئله این نیست که مردم ایران شکست خوردند؛ همان‌طور که مردم آمریکا، فرانسه یا آلمان شکست نخورده‌اند. مسئله، بحران جهانی سیاست است. جهانی که در آن «نه» گفتن فراوان است، اما «به چه» گفتن، نایاب.

اگر تاریخ چیزی به ما آموخته باشد، این است:

قدرتی که فقط با خیابان به چالش کشیده شود، یا سرکوب می‌کند یا فرو می‌ریزد؛ و در هر دو حالت، آن‌چه می‌آید، الزاماً بهتر نیست.

و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد: خیابان می‌تواند نظام‌ها را بلرزاند، اما بدون نقشه، فقط آن‌ها را به شکل‌های خطرناک‌تری بازتولید می‌کند.

اسپینوزا این سناریو چنین حلاجی می‌کند:

«آزادی، نه در نفیِ قدرت، بلکه در فهم ضرورت آن آغاز می‌شود.»

و تا وقتی این فهم غایب است، هر شورش چه حق و یا چه باطل —می‌تواند به ضدِ خود بدل شود. این، شکست خیابان نیست؛این، شکست سیاست است.

 در آخر به این نتیجه می رسیم‌ که‌ شکست خیابان به‌خودیِ خود یک قاعده‌ی تاریخی نیست، اما خیابانِ تنها تقریباً همیشه در مواجهه با قدرت  شکست خورده است.