Screenshot

علی، به مثابه‌ی دردسر تاریخی

۱۵ جدی ۱۴۰۴

(یادداشتی در اخلاق، قدرت و ناممکنیِ عدالت)

رضا مِه‌سا

«حقیقت را نمی‌توان تحمل کرد؛ فقط می‌توان آن را تحریف کرد.» این جمله نیچه نه فقط درباره‌ی انسان‌های بزرگ، بلکه درباره‌ی تاریخ نیز صادق است، تاریخی که همواره با حقیقت‌های بیش‌ازحد صادق مشکل دارد. علی دقیقاً از همین جنس حقیقت است. یافته‌ی تاریخی من از علی این است که یا باید او را پرستید یا باید تحملش کرد؛ راه سومی وجود ندارد. علی از آن چهره‌هایی نیست که بتوان با او راحت بود، نمی‌شود فقط شیعه‌اش بود، نمی‌شود صرفاً دوستش داشت، یا او را در قاب ایمان، مذهب، یا اخلاق عمومی جا داد. علی بیش از آن‌که امام یا الگوی محبوب باشد، یک مزاحم تمام‌عیار است؛ مزاحم وجدان، مزاحم قدرت، مزاحم اخلاق آسوده، و از همه خطرناک‌تر، مزاحمِ خودِ ما.

علی کسی نیست که بتوان شیعه‌اش بود و خیال‌مان راحت باشد. او طلبکارِ بی‌امان انسان است؛ طلبکاری که نه تخفیف می‌دهد و نه مهلت. اسپینوزا جایی می‌نویسد «حقیقت هرگز با فرمان پذیرفته نمی‌شود» و علی دقیقاً از همین جنس حقیقت بود؛ حقیقتی که فرمان‌بردار نبود، حتی آن‌گاه که خود در رأس فرمان ایستاده بود. اگر صادق باشیم، تاریخ اسلام مسئله‌اش نه با دشمنان علی، بلکه با خودِ علی بود. دشمنانش کار خودشان را می‌کردند، اما مسئله‌ی اصلی این بود که حتی دوستانش هم نمی‌توانستند او را تحمل کنند. چرا؟ چون علی نشان داد که می‌شود قدرت داشت و از آن استفاده نکرد و این برای تاریخ، امری غیرقابل‌تحمل است. تاریخ قدرت مهارشده را نمی‌فهمد و سیاست اخلاق بی‌مصلحت را تاب نمی‌آورد.

ما به قهرمان‌هایی عادت داریم که پیروز می‌شوند، که بلدند عقب‌نشینی کنند، معامله کنند، خاکستری شوند و «واقع‌بین» باشند. اما علی قهرمانِ شکست‌های اخلاقیِ آگاهانه است؛ کسی که می‌دانست اگر کمی دروغ بگوید، اگر کمی سازش کند، اگر عدالت را قسطی کند و زمان بخرد، می‌ماند. اما نماند. و همین نماندن، او را به یک فاجعه‌ی فلسفی بدل کرد. هگل می‌گفت «تاریخ، دادگاه جهان است» و اگر چنین باشد، علی در این دادگاه محکوم شد؛ نه به‌خاطر خطا، بلکه به‌خاطر زیادی درست بودن. نیچه جایی هشدار می‌دهد که انسان‌های بزرگ یا خیلی زود می‌آیند یا خیلی دیر، و علی بی‌تردید زود آمده بود؛ در جهانی که هنوز آمادگی عدالت بی‌مصالحه را نداشت. تلخ‌تر این‌که ما هنوز هم نداریم.

اگر صادق باشیم باید بپذیریم که اگر علی امروز زنده بود، نه حزب داشت، نه رسانه، نه ائتلاف، نه کمپین. او همان‌قدر تنها بود که در کوفه بود و این یعنی ما از علی عبور نکرده‌ایم؛ فقط او را تزئینی کرده‌ایم و از نامش ویترین ساخته‌ایم تا خودمان را از مواجهه‌ی واقعی با او نجات دهیم. ژرژ باتای می‌گفت اخلاق دقیقاً آن‌جاست که فایده متوقف می‌شود و علی اخلاق را همان‌جا متوقف نکرد که باید می‌کرد، به همین دلیل سیاست از او عبور کرد. او بلد نبود بازی کند و سیاست چیزی جز بازی نیست. بعید نیست اگر ماکیاولی علی را می‌شناخت، او را نمونه‌ی کامل «حاکم ناموفق» می‌دانست؛ کسی که بلد نبود چگونه شر لازم را در زمان مناسب مرتکب شود، در حالی که سیاست دقیقاً همین را می‌خواهد: توانایی خیانت به‌هنگام.

ما علی را دوست داریم چون مرده است. اگر زنده بود، تحملش نمی‌کردیم، جدی‌اش نمی‌گرفتیم و همان‌گونه پسش می‌زدیم که امروز هر صدای حقیقت‌طلبِ بی‌مصلحتی را پس می‌زنیم؛ با همان جمله‌ی آشنا: «واقع‌بین باش!» اما علی واقع‌بین نبود؛ حقیقت‌بین بود و حقیقت همیشه بیش از حد است. ما علی را به نام سرک و کوچه، روز پدر و روز مرد، شعار عدالت و اسطوره‌ی امن تبدیل کرده‌ایم، در حالی‌که علیِ واقعی امن نبود؛ امنیت را از همه می‌گرفت. دریدا می‌گفت عدالت همیشه چیزی است که هنوز نیامده و علی وعده‌ی همین «هنوز نیامده» بود؛ وعده‌ای که همیشه خطرناک است.

علی نه ناجی بود، نه ابرقهرمان، نه جیمز باند تاریخ و نه سوپرمن بالیوودی. او انسانی بود که فهمید عدالت اگر به‌طور کامل اجرا شود، همه را ناراضی می‌کند، حتی نزدیک‌ترین‌ها را، و به همین دلیل بدجور تنها ماند. نیچه هشدار داده بود آن‌که با هیولا می‌جنگد باید مراقب باشد خود هیولا نشود؛ علی هیولا نشد و دقیقاً به همین دلیل توسط هیولاها بلعیده شد. ما امروز این شکست را به فضیلت تبدیل کرده‌ایم، به اسطوره‌ی مظلومیت و افسانه‌ی حق پایمال‌شده، اما این کار علی را آرام می‌کند و ما را تبرئه.

در خوانش دریدایی، علی یک شبح است؛ نه حاضر و نه غایب، مدام بازمی‌گردد تا یادآوری کند که عدالت هنوز مستقر نشده و هرگز هم نخواهد شد. به همین دلیل است که علی را نمی‌شود «تمام» کرد و هر تلاشی برای تقدیس او، تلاشی است برای بستن پرونده‌ای که هنوز باز است. اگر جرئت داشته باشیم باید اعتراف کنیم که اگر علی امروز زنده بود، نه در قدرت جا داشت و نه در اپوزیسیون، نه اصلاح‌طلب بود و نه انقلابی؛ او همه را ناراحت می‌کرد. و ما، همین ما که نامش را بر زبان می‌آوریم، اولین کسانی بودیم که به او می‌گفتیم «واقع‌بین باش».

علی اگر چیزی باشد، کانکور جمعی ماست و ما هنوز در این آزمون کاملاً مردودیم. ولادت او را نه به‌عنوان تولد یک قهرمان، بلکه به‌عنوان ظهور یک دردسر تاریخی تبریک نمی‌گویم؛ بلکه تسلیت می‌گویم، تسلیت به خودمان که هنوز جرئت نکرده‌ایم با این مسئله زندگی کنیم. اسپینوزا می‌گفت «آزادی، شناختِ ضرورت است» و علی، ضرورتی است که ما هنوز جرئت شناختش را نداریم.