Screenshot

ما، شهید مزاری و خطر اسطوره

۰۸ جدی ۱۴۰۴

«بزرگ‌ترین خطر برای یک حقیقت، این است که خیلی زود به تقدیس برسد.»

فریدریش نیچه

۱. مقدمه:

این  نزاع «اسطوره» و «خون»  چیست و چه نیست؟

پیش از هر چیز باید سوءتفاهم را از ریشه بخشکانیم: این جدل، نزاع یا گفتگو  بر سر دوست داشتن یا نداشتن مزاری نیست.

نزاع بر سر وفاداری یا خیانت به مزاری هم نیست. نزاع حتی بر سر «اسطوره بودن یا نبودن» به معنای سطحی کلمه نیست.

نزاع، دقیقاً این‌جاست:

آیا مزاری را باید در ساحت اسطوره‌ی تثبیت‌شده نگاه داشت یا در مقام حقیقتی زنده که حتی اسطوره را تاب نمی‌آورد؟

من، برخلاف خوانش  سید ضیا قاسمی ، نمی‌گویم مزاری بی‌معناست، بی‌رمز است یا فاقد بار اسطوره‌ای.

من می‌گویم:

مزاری آن‌جا آغاز می‌شود که اسطوره دیگر کافی نیست.

و این تفاوت کوچک نیست؛ این شکاف، شکاف میان – حافظه و سیاست– یادبود و کنش– تقدیس و مسئولیت است.

۲. اسطوره؛ وقتی ابزار فهم، به مانع فهم بدل می‌شود

آقای قاسمی، با اتکا به کمبل، یونگ، فروید و سنت اسطوره‌شناسی، تصویری منسجم از «اسطوره» می‌سازد: اسطوره به‌مثابه رؤیای جمعی، پاسخ به رنج، قهرمانِ میان خیر و شر، ناجیِ جامعه‌ی زخمی.

تا این‌جا، هیچ اختلافی نیست.

اما درست از همین نقطه، اختلاف وحشتناک میان نگارنده این سطور و او آغاز می‌شود.

مسئله این نیست  آنچه را که قاسمی در یادداشت‌های سه تکه‌اش تلاش کرده که ثابت کند که غلط است؛ بلکه مسئله این است که کافی نیست.

اسطوره، در لحظه‌ای که از ابزار فهمِ رنج به جایگزین فهمِ رنج بدل شود، خطرناک می‌شود.

اسطوره، وقتی پاسخ آماده می‌دهد، دقیقاً همان کاری را می‌کند که نیچه از آن می‌ترسید:

— خاموش کردن پرسش.

من این را از موضع ضداسطوره نمی‌گویم؛

از موضع دفاع از حقیقتِ زنده‌ی مزاری می‌گویم. چون فکر می‌کنم سعی بر این سناریو که مزاری را اسطوره  بسازیم «معنادار» است. یعنی فروکاست مزاری در قد و قامت یک اسطوره به معنای پایان مزاری است.

۳. خون، نه استعاره است و نه اسطوره

من مدعی ام‌ که «مزاری اسطوره نیست، خون است »،  یعنی که من اسطوره را تحقیر نکردم؛ من سطح تحلیل را بالا بردم.

خون، استعاره نیست. خون، چیزی نیست که در اسطوره حل شود. خون، چیزی است که اسطوره را به محاکمه می‌کشد.

اسطوره می‌تواند رنج را روایت کند؛ اما خون، رنج را تحمیل می‌کند.

وقتی می‌گویم مزاری خون است، یعنی:

• او فقط «قهرمانِ روایت» نیست

• او ماده‌ی خام روایت نیست

• او شرط امکان سیاستِ رهایی‌بخش است

و این‌جا دقیقاً همان‌جاست که پروژه‌ی اسطوره‌‌سازی قاسمی ، ناخواسته به دام محافظه‌کاری می‌لغزد.

۴. خطر اصلی: تقدیسِ زودهنگام

قاسمی، با دقت تاریخی نشان می‌دهد که هزاره‌ها چگونه در قاعده‌ی هرم قدرت، ثروت و منزلت اجتماعی قرار گرفتند.

این تحلیل درست است.

اما پرسش این است:

پاسخ مزاری به این وضعیت چه بود؟

آیا پاسخ او اسطوره‌سازی بود؟

یا شکستنِ منطق اسطوره‌ایِ نظم مسلط؟

مزاری نگفت:

«بیایید یک قهرمان جاودانه بسازیم.»

او گفت:

«ما می‌خواهیم هزاره بودن جرم نباشد.»

این جمله، جمله‌ی اسطوره‌ای نیست؛ این جمله، مانیفست سیاسیِ عریان است. اسطوره‌ها معمولاً وعده‌ی رستگاری می‌دهند؛

مزاری اما مسئولیت مطالبه‌ی حق را بر دوش جامعه گذاشت. و درست به همین دلیل است که او را نمی‌توان در قاب اسطوره حبس کرد.

۵. اسطوره‌های زنده، خطرناک‌اند؛ اسطوره‌های امن، بی‌خاصیت

قاسمی در یادداشت شماره  سوم خویش، مزاری را در کنار پرومته، اسپارتاکوس، ماندلا و چه‌گوارا نشانده است. اما یک نکته‌ی مهم  در این چیدمان نادیده گرفته می‌شود:

تمام این چهره‌ها پس از مرگ‌شان بی‌خطر شدند.

دقیق‌تر بگویم:

بی‌خطر بازنمایی شدند.

چه‌گوارا روی تی‌شرت امن است.

ماندلا در نقل‌قول، بی‌خطر است.

اما آن‌چه خطرناک بود، کنش زنده‌ی آن‌ها بود، نه اسطوره‌شدن‌شان.

مزاری اگر فقط اسطوره شود،

دیگر خطری برای نظم «تبعیض‌آمیز» ندارد.

و من دقیقاً از همین سناریو می‌ترسم.

۶. عبور؛ نه از مزاری، بلکه از سوءفهم مزاری

وقتی نوشتم «عبور از مزاری ممکن نیست»،

من از عبورِ فیزیکی یا تاریخی حرف نزدم.

من از عبور از خوانش‌های ناقص حرف زدم.

عبور از این تصور که:

• مزاری پاسخ نهایی است

• مزاری پایان گفت‌وگوست

• مزاری حقیقت بسته‌شده است

مزاری آغاز است.

و آغاز، همیشه «خطرناک‌تر » از اسطوره است.

۷. جمع‌بندی: وفاداری، نه در ستایش، که در ادامه‌دادن است.

وفاداری به مزاری یعنی:

• نترسیدن از پرسش

• نترسیدن از نقد

• نترسیدن از این‌که بپذیریم اسطوره، اگر زنده نماند، به بت تبدیل می‌شود

من از اسطوره‌زدایی دفاع نمی‌کنم؛ من از اسطوره‌زدگی می‌ترسم. مزاری اگر فقط اسطوره باشد، دیگر خون نیست. و اگر خون نباشد، اکنون دیگر مسئله روشن است.

نه برای من،نه برای تو، بلکه برای هر خواننده‌ای که از میان این سطرها عبور کند.

ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که دیگر اختلاف بر سر «واژه» نیست؛

اختلاف بر سر سطحِ فهم است.

قاسمی، با دانشی ستودنی، با نثری شاعرانه، با حافظه‌ای تاریخی،

کوشید مزاری را در ساحت اسطوره تثبیت کند؛

و من، با همان احترام، با همان وفاداری،

اصرار کردم که مزاری از اسطوره عبور می‌کند.

نه به این دلیل که کوچک‌تر است؛ بلکه دقیقاً چون بزرگ‌تر است.

اسطوره، وقتی به سقف بدل می‌شود

اسطوره، تا وقتی افق است، نجات‌بخش است. اما لحظه‌ای که به سقف بدل شود، خفه‌کننده می‌شود. مشکل من با خوانش قاسمی این نبود که چرا مزاری را اسطوره می‌نامد؛ مشکل من این بود که چرا در همان‌جا می‌ایستد. «ایستادن»، بزرگ‌ترین خیانت به مزاری است. زیرا مزاری هرگز نایستاد.

مزاری در جایی ایستاد که دیگران زانو زده بودند،

اما همان‌جا هم نماند؛ پیش رفت، هزینه داد، و جان داد.

خون، چیزی نیست که در روایت حل شود

من گفتم مزاری خون است، و این جمله هنوز ایستاده است؛ نه به‌عنوان استعاره،

بلکه به‌عنوان مرز نهایی بحث.

خون، چیزی نیست که روایت شود؛ خون، چیزی است که روایت را مجبور می‌کند تغییر کند.

اسطوره می‌تواند تسلی بدهد،

اما خون، مطالبه می‌کند.

و مزاری، پیش از آن‌که قهرمانِ روایت باشد،

«مطالبه‌ی عریان عدالت» بود.

خطر واقعی کجاست؟

خطر، در اسطوره‌سازی نیست. خطر، در امن‌سازیِ اسطوره است.

وقتی مزاری:

• فقط در سالگردها زنده باشد،

• فقط در شعرها تقدیس شود،

• فقط در مناسک تکرار شود،

آنگاه دیگر خطرناک نیست.

و مزاریِ بی‌خطر،

مزاریِ خیانت‌شده است.

من از این می‌ترسم. و این ترس، نه فلسفی است، نه شاعرانه؛ این ترس، سیاسی و اخلاقیاست.

وفاداری چیست؟

وفاداری، حفظ تصویر نیست.

وفاداری، ادامه‌دادن تنش است.

وفاداری یعنی:

• اجازه ندهیم مزاری تبدیل به پاسخ نهایی شود،

• نگذاریم نامش جای پرسش را بگیرد،

• نگذاریم اسطوره، جای عدالت را اشغال کند.

اگر مزاری را دوست داریم،

باید تحمل کنیم که نامش هنوز ما را بی‌قرار کند.

و اما حسن ختام این‌ گپ و گفت

من دیگر چیزی برای افزودن ندارم. نه چون حرف کم است، بلکه چون خط روشن شده است.

آن‌که می‌خواهد مزاری را در قاب اسطوره نگه دارد،

آزاد است.

و آن‌که می‌خواهد مزاری را چون خون،

چون مطالبه،

چون زخمِ بازِ تاریخ بفهمد،

او هم آزاد است.

اما این دو فهم،

دیگر هم‌سطح نیستند.

یکی آرامش می‌دهد؛

دیگری مسئولیت.

و مزاری، اگر چیزی بود،

مسئولیت بود.

«انسان آزاد است، نه چون انتخاب می‌کند،

اسپینوزا

رضا مِه‌سا