hazara_culture_landscape

روز فرهنگ هزاره؛ جشن هویت یا فستیوالِ بی‌قدرتی؟

۲۲ ثور ۱۴۰۵

 نیچه‌:

 «فرهنگی که نتواند قدرت بیافریند دیر یا زود به تزئینی برای قدرتمندان  تبدیل می‌گردد.»

هزاره‌ها زمانی «صاحب فرهنگ» می‌شوند که یک شنگ بولانی در معادلات کلان قدرت حساب شوند؛ در غیر آن، از واشنگتن تا سیدنی و از اروپا تا شاخ آفریقا، چپ و راست پشتو برقصید، تا صبح دنبوره سُر کنید، سرخ و زرد خامک بپوشید و این‌جا و آن‌جا کلاه هزارگی بر سر بگذارید، باز هم همان اصل نانوشته «چاکلیت مینو»، غلهمان کلیشه شفاهی «هزاره تغاره» و همان استریوتایپ «قلفک چپات» باقی خواهد ماند. ممکن است اندکی نگاه‌ها تلطیف شده باشد؛ اما فاکتورها و خروجی‌ها هنوز دقیقاً سر جای خود ایستاده‌اند.

رضا مِهسا

مشکل دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از جایی که فرهنگ، به‌جای آن‌که به «قدرت» تبدیل شود، به یک نمایش فولکلوریک بی‌خطر تقلیل پیدا می‌کند. جامعه‌ای که فرهنگش فقط در لباس، موسیقی، غذای محلی و چند مراسم مناسبتی خلاصه شود، دیر یا زود در حافظه سیاسی جهان به یک «ابژه تزئینی» تبدیل خواهد شد، نه یک سوژه تاریخی اثرگذار.

شاید اگر نیچه امروز در میان ما می‌بود و به «روز فرهنگ هزاره» نگاه می‌کرد، نخستین پرسشش این نبود که چه چیزی را جشن می‌گیرید؛ بلکه می‌پرسید: آیا هنوز توان خلق‌کردن دارید، یا فقط گذشته خود را تکرار می‌کنید؟

نیچه فرهنگ را چیزی تزئینی نمی‌دانست. از نگاه او، فرهنگ واقعی آن است که انسانِ قوی، خلاق و مستقل تولید کند؛ انسانی که بتواند علیه ابتذال زمانه بایستد. او از فرهنگی متنفر بود که فقط مصرف‌کننده گذشته باشد و جرئت آفرینش نداشته باشد. اگر این معیار را بپذیریم، باید صادقانه بپرسیم: آیا جامعه هزاره امروز بیشتر تولیدکننده فرهنگ است یا مصرف‌کننده خاطره؟

بخش بزرگی از بحران، در همین رمانتیزه‌کردن رنج نهفته است. ما آن‌قدر از مظلومیت تاریخی سخن گفته‌ایم که گاهی فراموش کرده‌ایم فرهنگ، فقط با قربانی‌بودن ساخته نمی‌شود. قربانی‌بودن می‌تواند حافظه بسازد، اما الزاماً تمدن نمی‌سازد. تمدن زمانی ساخته می‌شود که یک جامعه بتواند از دل رنج، هنر نو، فلسفه نو، رسانه نو و زبان تازه‌ای برای جهان خلق کند.

یکی از ضعف‌های جدی فضای فرهنگی هزاره، تبدیل‌شدن فرهنگ به نوعی «نمایش موسمی» است. در بیشتر مواقع، فرهنگ فقط در مناسبت‌ها ظاهر می‌شود؛ چند عکس سنتی، چند برنامه هنری، چند شعار درباره هویت و بعد سکوت. در حالی که فرهنگ واقعی باید در دانشگاه، رسانه، سینما، ادبیات، فلسفه و شیوه فکرکردن جامعه جریان داشته باشد. جامعه‌ای که فقط گذشته‌اش را قاب بگیرد، اما آینده‌اش را طراحی نکند، آرام‌آرام به موزه‌ای زنده تبدیل می‌شود.

نیچه از مفهوم «انسان گله‌ای» سخن می‌گفت؛ انسان‌هایی که فقط برای پذیرفته‌شدن در جمع، تکرار می‌کنند و جرئت متفاوت‌اندیشیدن ندارند. اگر صادق باشیم، بخشی از فضای فرهنگی ما نیز گرفتار همین وضعیت است. هر صدای متفاوتی یا متهم به خیانت می‌شود یا به «ضد فرهنگ بودن». در حالی که فرهنگ زنده، دقیقاً از دل تضاد، نقد و شکستن تابوها رشد می‌کند.

جامعه هزاره امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز دارد از مرحله «دفاع صرف از هویت» عبور کند و وارد مرحله «تولید قدرت فرهنگی» شود. قدرت فرهنگی فقط با حفظ سنت به‌دست نمی‌آید؛ بلکه با تولید فکر، دانشگاه، رسانه مستقل، سینمای جدی، موسیقی مدرن، فلسفه و ادبیات جهانی ساخته می‌شود. اگر نسل جوان هزاره فقط حافظ میراث باشد و نه آفریننده آینده، فرهنگ به‌تدریج به یک یادبود غمگین تبدیل خواهد شد.

روز فرهنگ هزاره، اگر فقط روز پوشیدن لباس سنتی و گرفتن عکس یادگاری باشد، شاید زیبا باشد؛ اما کافی نیست. این روز باید بهانه‌ای برای یک پرسش عمیق‌تر باشد: ما دقیقاً چه نوع انسانی می‌خواهیم بسازیم؟ انسانی که فقط گذشته را حمل کند، یا انسانی که بتواند آینده را اختراع کند؟

نیچه باور داشت که فرهنگ بزرگ، از دل خطرکردن و خلق‌کردن به‌وجود می‌آید، نه از دل تکرار. شاید بزرگ‌ترین احترام به فرهنگ هزاره نیز همین باشد: اینکه آن را از یک «خاطره زخمی» به یک «نیروی خلاق تاریخی» تبدیل کنیم