IMG_0192

هزاره‌ها می‌رقصند، اما دیگران تاریخ را می‌نویسند

۲۷ ثور ۱۴۰۵

رقص؛ زبانِ بدن، اراده قدرت و حافظه ملت‌ها

از آیین‌های باستانی تا پِشپوی هزاره ها

 نیچه:

«من فقط به خدایی ایمان دارم که بتواند برقصد.»

در تاریخ بشر، کمتر چیزی به‌اندازه «رقص» سوء‌فهم شده است. بسیاری رقص را صرفاً نوعی سرگرمی، هیجان لحظه‌ای یا حرکت موزون بدن می‌دانند؛ در حالی‌که رقص، یکی از عمیق‌ترین و سیاسی‌ترین زبان‌های تاریخ انسان است. پیش از آن‌که انسان نوشتن را بیاموزد، بدنش سخن می‌گفت؛ و پیش از آن‌که قدرت در کتاب‌های قانون ثبت شود، در آیین‌ها، حرکت‌ها و رقص‌های جمعی خود را بازتولید می‌کرد.

رقص، فقط حرکت نیست؛ رقص «بیانیه بدن» است. بدن در رقص، چیزی را فریاد می‌زند که زبان گاهی توان بیانش را ندارد. برای همین، تمام حکومت‌های اقتدارگرا در طول تاریخ یا رقص را کنترل کرده‌اند یا از آن ترسیده‌اند. چون رقص، فقط زیبایی نیست؛ رقص، نوعی تصرف فضا، تصرف بدن و بازپس‌گیری حضور انسان در جهان است.

رضا مِه‌سا

در مصر باستان، رقص بخشی از آیین قدرت بود. در یونان، رقص با فلسفه، تراژدی و جنگ پیوند داشت. در آفریقا، رقص حافظ حافظه قبیله بود. در هند، رقص زبان اسطوره و الهیات شد. حتی در دربارهای اروپایی، رقص ابزاری برای نمایش نظم، طبقه و اقتدار سیاسی بود. قدرت، همیشه بدن را مدیریت کرده است؛ و بدن نیز همیشه تلاش کرده از طریق رقص، خود را از سلطه صرف نجات دهد.

نیچه شاید نخستین فیلسوف مدرنی بود که رقص را نه یک تفریح، بلکه «فلسفه زندگی» دانست. او از انسانِ سنگین، افسرده و مطیع بیزار بود. برای نیچه، رقص نشانه «آری گفتن به زندگی» بود؛ یعنی انسانی که هنوز توان شور، خلق و حرکت دارد. او می‌گفت تمدنی که دیگر نمی‌رقصد، آرام‌آرام به سوی مرگ روحی می‌رود.

اما نیچه فقط از رقص شادمانه سخن نمی‌گفت؛ او میان «رقص خلاق» و «رقص گله‌ای» تفاوت قائل بود. رقص خلاق، زایش معنا و قدرت است؛ اما رقص گله‌ای، فقط تکرار عادت‌هاست. دقیقاً همین‌جاست که رابطه رقص و قدرت آغاز می‌شود: آیا رقص، انسان را به سوژه تبدیل می‌کند یا فقط به ابژه‌ای برای تماشا؟

فوکو از زاویه دیگری به مسئله نگاه می‌کرد. او باور داشت قدرت، پیش از هر چیز، روی بدن کار می‌کند. یعنی قدرت تعیین می‌کند بدن چگونه بنشیند، چگونه لباس بپوشد، چگونه حرکت کند و حتی چگونه شادی کند. از این منظر، رقص فقط هنر نیست؛ بلکه نوعی مقاومت بدن در برابر انضباط قدرت است. برای همین، بسیاری از حکومت‌های ایدئولوژیک، رقص را خطرناک می‌دانند؛ زیرا بدنِ رها، بدنِ مطیع نیست.

در بسیاری از جوامع سرکوب‌شده، رقص به حافظه مقاومت تبدیل شد. بردگان آفریقایی در آمریکا، وقتی زبان و نام‌شان را از دست دادند، با رقص حافظه خود را زنده نگه داشتند. بومیان آمریکای لاتین، با رقص تاریخ خود را حفظ کردند. در خاورمیانه نیز بسیاری از ملت‌ها، در شرایط حذف سیاسی، از موسیقی و رقص برای بقای هویت استفاده کردند. وقتی سیاست خاموش می‌شود، بدن شروع به حرف‌زدن می‌کند.

اما این‌جا یک خطر بزرگ نیز وجود دارد: رقص می‌تواند از «قدرت فرهنگی» به «نمایش فولکلوریک» سقوط کند. زمانی که یک فرهنگ فقط در فستیوال‌ها، عروسی‌ها و نمایش‌های مناسبتی ظاهر شود، آرام‌آرام از نیروی سیاسی و تاریخی تهی می‌شود. آن‌گاه فرهنگ، دیگر قدرت تولید نمی‌کند؛ بلکه فقط مصرف می‌شود.

این دقیقاً همان نقطه‌ای‌ست که بحث رقص هزاره‌ها نیز اهمیت پیدا می‌کند.

پَشپو، یکی از رقص‌های شناخته‌شده هزاره‌ها، فقط چند حرکت هماهنگ با دنبوره نیست. پشپو، حافظه جمعی یک جامعه است؛ حافظه رنج، کوچ، شادی، بقا و همبستگی. وقتی دنبوره نواخته می‌شود و بدن‌ها در حلقه‌ای جمعی حرکت می‌کنند، در واقع تاریخِ خاموش‌شده یک ملت دوباره جان می‌گیرد.

اما پرسش اساسی این است: آیا پشپو امروز هنوز «قدرت فرهنگی» تولید می‌کند یا فقط به بخشی از فستیوال هویت تبدیل شده است؟

هزاره‌ها سال‌ها برای حفظ فرهنگ خود جنگیده‌اند؛ از موسیقی گرفته تا زبان، لباس و آیین‌ها. اما جهان مدرن، فقط حافظه فرهنگی را به‌رسمیت نمی‌شناسد؛ جهان امروز از فرهنگ می‌پرسد: «چقدر توانسته‌ای در ساختار قدرت، رسانه، هنر جهانی و تولید معنا نفوذ کنی؟»

مشکل این نیست که هزاره‌ها می‌رقصند؛ مشکل آن‌جاست که گاهی رقص، جای قدرت را گرفته است. جامعه‌ای که فقط در روز فرهنگ دیده شود، اما در دانشگاه، رسانه، سینما، فلسفه و تصمیم‌گیری جهانی غایب باشد، دیر یا زود به یک تصویر فولکلوریک تقلیل پیدا می‌کند.

رقص زمانی قدرت است که بتواند «روایت» بسازد؛ وقتی بتواند وارد سینما، ادبیات، موسیقی مدرن، هنر جهانی و حافظه سیاسی جهان شود. وگرنه، همان چیزی رخ می‌دهد که نیچه از آن می‌ترسید: فرهنگ، به تزئینی برای جهان قدرتمندان تبدیل می‌شود.

پشپو، اگر فقط در فستیوال بماند، شاید زیبا باشد؛ اما اگر بتواند به زبان مقاومت، هنر مدرن و تولید معنا تبدیل شود، آن‌وقت دیگر فقط رقص نیست؛ بلکه «اراده حضور» یک ملت در تاریخ است.

در نهایت، رقص نه دشمن قدرت است و نه جایگزین آن؛ رقص، خود شکلی از قدرت است. اما قدرتی که فقط در بدن بماند و وارد ساختارهای تولید دانش، رسانه، سیاست و هنر نشود، سرانجام به تماشا تقلیل پیدا می‌کند.

شاید امروز، بزرگ‌ترین پرسش برای هزاره‌ها این نباشد که «چگونه فرهنگ خود را حفظ کنیم؟»
بلکه این باشد:
چگونه فرهنگ خود را به نیرویی تبدیل کنیم که جهان نتواند آن را نادیده بگیرد؟