afghanistan_cover_wp

از دیورند تا هزارستان؛ کالبدشکافیِ تجزیه‌خواهی در افغانستان

۲۹ ثور ۱۴۰۵
  • افغانستان امروز فقط در بحران اقتصادی و امنیتی نیست؛ در بحرانِ «تصورِ مشترک» نیز فرو رفته است. بحران اصلی این نیست که چه کسی حکومت می‌کند؛ بحران این است که دیگر بسیاری نمی‌دانند «چرا باید باهم بمانیم؟»

اسلاوی ژیژک: «وقتی یک ملت دیگر نتواند رؤیای مشترک تولید کند، کابوس‌های قومی بیدار می‌شوند.»

در شبکه‌های اجتماعی، محافل روشنفکری و حتی در گفتگوهای روزمره، واژه‌هایی که زمانی تابو بودند، حالا آرام‌آرام عادی می‌شوند:

پشتونستان، خراسان، ترکستان، هزارستان…

در ظاهر، این‌ها فقط «بحث‌های هویتی» اند؛ اما در عمق، نشانه‌ی یک دگرگونی بزرگ‌اند:

گذار از «بحران دولت» به «بحران موجودیت دولت».

افغانستان در صد سال اخیر بارها جنگ داخلی دیده بود؛ اما کمتر زمانی تا این اندازه «تخیلِ جدایی» در ذهن اقوام مختلف فعال شده بود. این همان نقطه‌ای‌ست که جامعه‌شناسان آن را آغازِ فروپاشی روانی دولت‌ها می‌دانند؛ لحظه‌ای که مردم، پیش از فروپاشی جغرافیا، از نظر ذهنی از یکدیگر جدا می‌شوند.

۱. افغانستان؛ دولتی که ملت نشد

بزرگ‌ترین تراژدی افغانستان شاید این باشد که دولت در آن، پیش از ملت ساخته شد.

تجربه اروپا نشان می‌دهد ، ابتدا ملت‌ها شکل گرفتند، سپس دولت‌ها.

اما در افغانستان، نخست یک ساختار سیاسی با زور شمشیر، قبیله، امپراتوری و استعمار، اشغال حالا هر سناریوی  ساخته شد و بعد تلاش شد از دل آن «ملت» استخراج شود.

از عبدالرحمن تا امروز، پروژه اصلی دولت افغانستان این بود:

چگونه اقوام مختلف را زیر یک پرچم نگه دارد؟

اما مشکل اینجا بود که دولت غالباً به جای «ملت‌سازی»، به سمت «یکسان‌سازی» رفت؛ یعنی تلاش برای غالب‌کردن یک روایت قومی بر سایر روایت‌ها.

نتیجه چه شد؟

اقوام، دولت را «خانه مشترک» ندیدند؛ بلکه بسیاری آن را ابزار سلطه‌ی یک قوم بر اقوام دیگر تلقی کردند.

فوکو می‌گفت قدرت فقط با تفنگ کار نمی‌کند؛ قدرت از طریق زبان، تاریخ، آموزش، نام‌ها و نمادها نیز عمل می‌کند.

در افغانستان، دقیقاً همین اتفاق افتاد. تاریخ رسمی، زبان رسمی، قهرمان رسمی و حتی تعریفِ «افغان بودن» برای بسیاری از گروه‌ها، رنگِ یک روایت خاص را داشت.

وقتی دولت نتواند «تعلق مشترک» تولید کند، هویت‌های قومی دوباره بیدار می‌شوند.

و امروز دقیقاً همان لحظه است.

۲. پشتونستان؛ زخمی که هرگز بسته نشد

بحث دیورند فقط یک خط مرزی نیست؛ یک زخم روانی تاریخی است.

خطی که در ۱۸۹۳ میان افغانستان و هند بریتانیایی ترسیم شد، قبایل پشتون را در دو سوی مرز تقسیم کرد.

از زمان امان‌الله تا داوودخان، مسئله «پشتونستان» بخشی از تخیل ملی افغانستان بود.

اما این پروژه هرگز به نتیجه نرسید؛ زیرا نه جامعه جهانی آن را پذیرفت و نه پشتون‌های آن‌سوی مرز، جنبش واحد و سراسری برای جدایی ایجاد کردند.

اما امروز اتفاق تازه‌ای در حال رخ‌دادن است:

داعیه پشتونستان دیگر فقط علیه پاکستان نیست؛ بلکه گاهی به شکل «بازتعریف افغانستان بر محور هویت پشتونی» ظاهر می‌شود.

در واکنش به این وضعیت، سایر اقوام نیز شروع به تولید روایت‌های متقابل کرده‌اند:

  • تاجیک‌ها از «خراسان» سخن می‌گویند؛
  • ازبیک‌ها از «ترکستان»؛
  • و بخشی از هزاره‌ها از «هزارستان».

یعنی همان چیزی که بندیکت اندرسن آن را «رقابت تخیل‌های ملی» می‌نامد.

۳. خراسان؛ نوستالژی یا پروژه سیاسی؟

«خراسان» برای بخشی از تاجیک‌ها فقط یک نام تاریخی نیست؛ نوعی اعتراض به روایت رسمی افغانستان است.

وقتی گروهی احساس کند در تاریخ رسمی حذف شده، به گذشته پناه می‌برد.

خراسان، برای بسیاری، تلاش برای بازیابی شأن تاریخی‌ای‌ست که تصور می‌کنند در پروژه دولت-ملت افغانستان سرکوب شده است.

اما اینجا یک نکته مهم وجود دارد:

خراسان بیشتر یک «هویت فرهنگی-تمدنی» است تا یک پروژه عملی سیاسی.

مشکل این‌جاست که در جوامع بحران‌زده، نوستالژی فرهنگی می‌تواند به رادیکالیسم سیاسی تبدیل شود.

یوگسلاوی نیز ابتدا با بحث‌های فرهنگی آغاز شد؛

اما وقتی بحران اقتصادی، تبعیض قومی و ضعف دولت مرکزی شدت گرفت، همان بحث‌های فرهنگی به جنگ قومی بدل شد.

۴. هزارستان؛ از حافظه قتل‌عام تا میل به خودمختاری

هزاره‌ها شاید بیش از هر قوم دیگر، «حافظه تاریخی رنج» دارند.

قتل‌عام‌های عبدالرحمن، حذف سیستماتیک، تبعیض ساختاری، کشتارهای فرقه‌ای و حملات هدفمند، نوعی روان جمعی زخمی ساخته است.

وقتی یک گروه قومی دهه‌ها احساس کند «شهروند کامل» نیست، آرام‌آرام این پرسش در ذهنش شکل می‌گیرد:

«چرا باید در ساختاری بمانیم که ما را نمی‌پذیرد؟»

اینجا است که هزارستان، ولو در سطح نمادین، وارد تخیل سیاسی می‌شود.

اما واقعیت این است که هزارستان فعلاً بیش از آن‌که پروژه‌ای عملی باشد، واکنش روانی به حذف تاریخی است.

۵. تجربه جهان؛ کدام ملت‌ها تجزیه شدند و کدام نه؟

یوگسلاوی؛ نمونه شکست

یوگسلاوی زمانی کشوری چندقومیتی بود؛

صرب، کروات، بوسنیایی، اسلوون…

تا زمانی که دولت مرکزی مقتدر بود، این تنوع کنترل شد.

اما وقتی بحران اقتصادی و ملی‌گرایی قومی شدت گرفت، کشور تکه‌تکه شد.

نتیجه؟

نسل‌کشی، جنگ داخلی و ده‌ها سال ویرانی.

شوروی؛ فروپاشی کنترل‌شده

اتحاد شوروی نیز مجموعه‌ای از ملت‌ها بود.

وقتی ایدئولوژی مرکزی فرو ریخت، جمهوری‌ها استقلال خواستند.

اما تفاوتش با یوگسلاوی این بود که بسیاری از مرزها از قبل تعریف شده بودند و روند جدایی تا حدی مدیریت شد.

سوئیس؛ نمونه موفق

سوئیس چندزبانه و چندقومیتی است؛

اما چرا تجزیه نشد؟

چون دولت سوئیس بر محور «برابری سیاسی» ساخته شد، نه سلطه قومی.

در آنجا، آلمانی‌زبان بودن یا فرانسوی‌بودن، تعیین‌کننده ارزش شهروندی نیست.

کانادا و کبک

فرانسوی‌زبان‌های کبک بارها تا آستانه جدایی رفتند؛

اما دولت کانادا با دادن خودمختاری فرهنگی، حقوق زبانی و مشارکت سیاسی، بحران را مدیریت کرد.

۶. آیا افغانستان به سمت تجزیه می‌رود؟

فعلاً نه؛

اما افغانستان وارد مرحله‌ای بسیار خطرناک شده است:

مرحله‌ای که در آن «احساس تعلق ملی» ضعیف شده است.

تجزیه فقط با تانک آغاز نمی‌شود؛

اول در زبان آغاز می‌شود.

در میم‌ها، در شعارها، در نام‌ها، در نفرت‌های انباشته.

وقتی هر قوم، دیگری را «اشغالگر»، «بیگانه» یا «دشمن تاریخی» ببیند، آن‌وقت دولت فقط یک پوسته می‌شود.

۷. خطر اصلی؛ نه تجزیه، بلکه لبنانیزه‌شدن افغانستان

شاید افغانستان به‌صورت رسمی تجزیه نشود؛

اما ممکن است به چیزی شبیه لبنان، سوریه یا لیبی تبدیل شود:

کشوری واحد روی نقشه، اما تکه‌تکه در واقعیت.

یعنی:

  • جغرافیای مشترک؛
  • اما حافظه‌های متخاصم،
  • روایت‌های متضاد،
  • و ملت‌هایی که دیگر به هم اعتماد ندارند.

۸. راه نجات چیست؟

راه نجات افغانستان نه در انکار هویت‌هاست و نه در تجزیه.

بلکه در ساختن یک قرارداد جدید ملی است:

  • توزیع عادلانه قدرت؛
  • برابری واقعی زبانی و فرهنگی؛
  • پایان انحصار قومی؛
  • و تعریف تازه‌ای از «افغانستان» که متعلق به همه باشد.

نیچه می‌گفت:

«هرجا اراده معطوف به قدرت سرکوب شود، کینه تولید می‌شود.»

افغانستان امروز انبارِ کینه‌های تاریخی است.

اگر این کینه‌ها به رسمیت شناخته نشوند و به عدالت سیاسی تبدیل نگردند، فردا ممکن است به جغرافیای خون تبدیل شوند.

نتیجه

پشتونستان، خراسان، ترکستان و هزارستان، فقط نام نیستند؛

این‌ها علائم یک بیماری عمیق‌اند:

بیماریِ شکست در ملت‌سازی.

و حقیقت تلخ این است:

هیچ کشوری فقط با مرز زنده نمی‌ماند.

کشورها زمانی دوام می‌آورند که مردم‌شان باور کنند «بودن باهم»، بهتر از «جداشدن» است.

افغانستان امروز دقیقاً در نقطه‌ای ایستاده که باید این پرسش را پاسخ دهد:

آیا هنوز چیزی به نام «ما» وجود دارد؟ یا فقط مجموعه‌ای از «من‌های زخمی» باقی مانده است؟

رضا مِه‌سا