مزاری؛ شورش حاشیه علیه مرکز
۰۵ جوزا ۱۴۰۵
اسلاوی ژیژک:
«بزرگترین خشونت، آنجاست که گروهی از انسانها حتی حقِ روایتِ رنجِ خود را نیز نداشته باشند.»
رهبران، بزرگ فقط با گلوله کشته یا ختم نمیشوند؛ بسیاری از آنان پس از مرگ، دوباره در حافظهی جمعی متولد میشوند. عبدالعلی مزاری یکی از همین چهرههاست؛ شخصیتی که برای بخشی از جامعهی افغانستان، صرفاً یک رهبر سیاسی یا فرمانده جنگی نیست، بلکه «نامِ یک زخم تاریخی» و «صورتِ یک میلِ سرکوبشده به برابری» است.
رضا مِهسا
پنجم جوزا برای هزارهها فقط سالروز تولد مزاری نیست؛ نوعی بازگشتِ نمادین به پرسشِ عدالت، تبعیض، هویت و قدرت است. هر سال، تصویر مزاری دوباره از دل دیوارها، خیابانها و حافظهها بیرون میآید؛ گویی جامعهای که دههها حذف شده، هنوز هم در چهرهی او خود را بازمیشناسد.
مزاری در حافظهی هزارهها، بیش از آنکه یک فرد باشد، یک «رخداد» است؛ رخدادی که سکوت تاریخی را شکست. پیش از مزاری، هزاره بودن اغلب مترادف بود با حاشیه، حذف، شرم و خاموشی. او اما تلاش کرد این وضعیت را وارونه کند: هزاره را از «ابژهی ترحم» به «سوژهی سیاست» تبدیل سازد.
نیچه میگفت انسان فرودست، زمانی که نتواند قدرت را بهدست آورد، اخلاق میسازد؛ اخلاقی که ضعف را فضیلت معرفی میکند. اما مزاری، دستکم در روایت هوادارانش، دقیقاً نقطهی گسست از این اخلاقِ انفعالی بود. او به هزارهها نگفت صرفاً صبور باشید؛ گفت «حاضر باشید». نگفت فقط رنج بکشید؛ گفت «قدرت سیاسی» بخواهید.
از همینجاست که مزاری در حافظهی جمعی هزارهها، به نوعی «بازگشت ارادهی قدرت» بدل میشود؛ ارادهای که قرنها زیر فشار تبعیض قومی، سرکوب مذهبی و حذف سیاسی دفن شده بود.
اما فهم مزاری بدون فهم «غرب کابل» ممکن نیست. غرب کابل فقط یک جغرافیا نبود؛ نوعی وضعیت اگزیستانسیال بود. جایی که محرومیت، جنگ، آرمان و مقاومت درهم گره خوردند. برای بسیاری از هزارهها، غرب کابل هنوز هم نماد ایستادن در برابر ماشین حذف است؛ حتی اگر آن مقاومت، خود آغشته به خشونت و تراژدی بوده باشد.
ژیژک معتقد است جوامع، قهرمانان خود را نه صرفاً بر اساس واقعیت تاریخی، بلکه بر اساس «نیاز روانی و ایدئولوژیک» میسازند. مزاری نیز در همین چارچوب قابل فهم است. او برای جامعهای که دههها تحقیر شده بود، تبدیل شد به تصویرِ «ما نیز وجود داریم».
در چنین وضعیتی، مزاری فقط یک سیاستمدار نیست؛ «نامِ میلِ جمعی به دیدهشدن» است.
به همین دلیل است که حتی مرگ او نیز نتوانست او را از حافظهی هزارهها حذف کند. گاهی مرگ، یک چهره را از سیاست روزمره بیرون میبرد، اما همزمان او را وارد اسطوره میکند.
اسپینوزا میگفت سیاست، پیش از آنکه بر عقل بنا شود، بر «عاطفه» استوار است. ملتها و گروهها با ترس، امید، خشم و عشق حرکت میکنند. مزاری دقیقاً در نقطهی تلاقی همین عواطف قرار دارد. برای بخشی از هزارهها، او صورتِ امید است؛ امید به برابری در سرزمینی که تاریخش اغلب بر حذف و سلسلهمراتب قومی بنا شده است.
اما هر اسطورهای، سایهی خود را نیز دارد. نقد مزاری دشوار است، چون او وارد قلمرو عاطفه و هویت شده است. با این حال، اگر از منظر فلسفهی سیاسی نگاه کنیم، پرسش مهم این است: آیا سیاست هویتی، هرچند در آغاز رهاییبخش باشد، در نهایت خود به بازتولید مرزهای قومی نمیانجامد؟
این همان پارادوکسی است که بسیاری از جنبشهای هویتی در جهان با آن روبهرو بودهاند. از سیاهان آمریکا تا کردها، فلسطینیها و اقلیتهای دیگر؛ لحظهای که سیاست هویت، از مطالبهی عدالت عبور میکند و به «حبس در هویت» بدل میشود.
مزاری، آگاهانه یا ناآگاهانه، در نقطهی برخورد این دو وضعیت ایستاده بود:
از یک سو، مقاومت علیه تبعیض تاریخی؛
و از سوی دیگر، خطر فرورفتن در مرزهای سخت قومی.
اما واقعیت این است که افغانستان هنوز هم نتوانسته مسئلهای را که مزاری نمایندگی میکرد، حل کند: مسئلهی برابری. تا زمانی که ساختار قدرت در افغانستان بر محور حذف، مرکزگرایی قومی و انکار دیگری بچرخد، «مزاری» فقط یک خاطره نخواهد بود؛ بلکه مدام بازتولید خواهد شد.
شاید راز ماندگاری مزاری نیز همین باشد:
او صرفاً از گذشته نمیآید؛
بلکه از زخمی میآید که هنوز بسته نشده است.
برای همین، پنجم جوزا فقط سالروز تولد یک رهبر نیست؛ روز بازگشت پرسشی است که افغانستان هنوز جرئت پاسخ دادن به آن را ندارد:
آیا این سرزمین میتواند همهی ساکنانش را به یک اندازه به رسمیت بشناسد؟
یا همچنان برخی باید برای «دیده شدن»، نخست مقاومت کنند و بعد کشته شوند.