5E2E5180-8A63-4403-B6AB-CAC4339AC702

داوود به مثابه تریاک؛ زیبایی درد یا اعتیاد به اندوه

۰۹ ثور ۱۴۰۵

معمولاً من یکی وقتی هوس شنیدن موسیقی می‌کنم، بیشتر سراغ کارهای هندی‌ها می‌روم. البته بسته به جو ذهنی‌ام، گه‌گاهی آهنگ افغانی هم گوش می‌دهم—آن‌هم چند قطعه دانه‌درشت از خدابیامرز اول‌میر، جنت‌مکان سرآهنگ، خلدآشیان رحیم‌بخش، وحید جان قاسمی و صابری، حیدر خان سلیم، سیما جان ترانه، فرهاد جان دریا و داوود جان سرخوش.

به‌حتم می‌توانم بگویم که یکی از جدی‌ترین شنوندگان آقای سرخوش هستم، اگرچه با «دنبوره» میانه‌ی چندان خوبی ندارم.
امروز بیشتر داوود گوش کردم—از خانه تا محل کار، در وقفه‌های کاری و در مسیر برگشت. کلاً درگیر کارهای سرخوش بودم.

دوست دارم این را در پرانتز بگویم: من داوود را نه به‌خاطر این‌که یک «هزاره» است، بلکه به این دلیل گوش می‌دهم که باور دارم او یک «هنرمند» است.

اما درست از همین‌جا، مسئله آغاز می‌شود.

اگر از عینک نیچه به موسیقی سرخوش نگاه کنیم، هنر باید تجلی «اراده به آفرینش» باشد—شکستنِ آنچه هست و جسارتِ ساختن آنچه هنوز نیست.
اما در کارهای داوود، ما بیشتر با تکرار مواجهیم تا گسست.

در قطعه‌ای مثل «زمانه زمانه قدر آدم را نمی‌دانه»، رنج به‌جای آن‌که به نیرویی برای خلق تبدیل شود، به یک فرم تثبیت‌شده بدل می‌شود؛ گویی شکایت، جای آفرینش را گرفته است.
یا در «برایم نامه از کابل رسیده»، حس غربت و فقدان چنان روایت می‌شود که به‌جای گشودن افق تازه، همان اندوه آشنا را بازتولید می‌کند.

در «دو پر شوریم و پر سودا من و دریا  من و دریا» و «تندی مکن برادر هم سرنوشت»، همین الگو ادامه دارد:
سرتاسر ملودی‌ها سرخوشی دلنشین‌اند، اما جرأتِ شکستن ندارند.
رنج حضور دارد، اما دگرگون نمی‌شود.

اگر شوپنهاوری به هنر داوود نگاه کنیم، هنر باید ما را—ولو برای لحظه‌ای—از چنگ «اراده» آزاد کند؛
اما این موسیقی اغلب ما را عمیق‌تر در همان چرخه میل و رنج نگه می‌دارد.
نه رهایی، نه فاصله—فقط استمرار.

و اگر از زاویه دید ژیژک به سرخوش نزدیک شویم، این‌جا با یک پارادوکس مواجه‌ایم:
مخاطب از شنیدن این رنج لذت می‌برد.
نه چون رنج حل می‌شود، بلکه چون به هویت تبدیل شده است.

در قطعه‌هایی مثل «آور که چوم کده موباره بارش» و «مویای تیت پرک بله قلم تو»، حتی در اوج شاعرانه‌بودن، موسیقی بیشتر به تثبیت یک حس آشنا می‌پردازد تا شکستن آن.

مسئله این نیست که این آثار ضعیف‌اند—برعکس، اثرگذارند.
اما اثرشان بیشتر «تسکین» است تا «تحول».

و شاید باید صریح‌تر گفت:
ما فقط شنونده این موسیقی نیستیم؛ ما شریکِ تداوم آن‌ایم.
تا وقتی که با هر بار گوش‌دادن، همان اندوه آشنا را بازتولید می‌کنیم،
در واقع به این چرخه مشروعیت می‌دهیم.

این دیگر فقط نقد یک هنرمند نیست؛
نقد یک «ذائقه جمعی» است—ذائقه‌ای که به‌جای طلبِ آفرینش، به تکرارِ درد خو گرفته است.

و در نهایت، اگر بخواهیم اسپینوزایی گپ بزنیم، هنر زمانی ارزشمند است که «توانِ زیستن» را در ما افزایش دهد.
سؤال این‌جاست:
آیا این موسیقی توان ما را برای زیستن بیشتر می‌کند—
یا فقط ما را در اندوهی زیباتر نگه می‌دارد؟

اگر پاسخ دومی باشد،
آن‌وقت دیگر با هنر رهایی‌بخش طرف نیستیم،
بلکه با زیباییِ اندوهی مواجهیم که ما را آرام‌آرام
به آن معتاد کرده است.