چند ثانیه تا ۸صبح
۰۲ جوزا ۱۴۰۵
رسانه در جهان مدرن دیگر فقط ابزار انتقال خبر نیست؛ رسانه تبدیل به مهمترین کارخانهی تولیدِ معنا، ترس، امید، نفرت و حقیقت شده است. اگر در گذشته مسجد تعیین میکرد چه چیزی حقیقت است و چه چیزی کفر، امروز این رسانهها هستند که تصمیم میگیرند چه کسی قربانی است، چه کسی تروریست است، چه فاجعهای دیده شود و کدام رنج در سکوت دفن گردد. انسان معاصر شاید دیگر در مسجد و کلیسا زانو نزند، اما هر روز در برابر صفحهی موبایل، تلویزیون و شبکههای اجتماعی تعظیم میکند. اینجاست که چکش نیچه باید فرود بیاید، زیرا رسانه در عصر جدید آرامآرام به «معبد حقیقت» تبدیل شده است؛ معبدی که کمتر کسی جرأت نقد آن را دارد.
نیچه؛ تعبیر وحشتناکی دارد که : «هیچ حقیقتی وجود ندارد، فقط تفسیرها وجود دارند.» رسانهها دقیقاً روی همین نقطه ایستادهاند. آنها نه فقط خبر، بلکه تفسیر جهان را تولید میکنند. هر تیتر، هر عکس، هر واژه و حتی هر سکوت، یک کنش سیاسی است. وقتی رسانهای یک گروه را «مقاومتگر» مینامد و رسانهای دیگر همان گروه را «تروریست» میخواند، ما دیگر با خبر خام روبهرو نیستیم، بلکه با جنگ روایتها مواجهیم. رسانهها جهان را آنگونه که هست نشان نمیدهند؛ جهان را آنگونه که میخواهند ببینیم، بازسازی میکنند. به همین دلیل است که رسانه فقط آیینهی واقعیت نیست، بلکه مهندسِ واقعیت است.
ژیژک از این هم جلوتر میرود و میگوید ترسناکترین ایدئولوژی، ایدئولوژیایست که خودش را بیطرف نشان میدهد. رسانههای امروز دقیقاً چنیناند. آنها همیشه با ژستِ بیطرفی سخن میگویند، اما در پشت این بیطرفی ظاهری، شبکهای از قدرت، سرمایه، قومیت، منافع سیاسی و ایدئولوژی خوابیده است. هیچ رسانهای واقعاً خنثی نیست. حتی انتخاب اینکه کدام خبر در صفحهی اول قرار بگیرد و کدام خبر دفن شود، یک تصمیم سیاسی است. رسانهها فقط سخن نمیگویند؛ آنها سکوت را هم مهندسی میکنند. گاهی آنچه گفته نمیشود، مهمتر از چیزیست که گفته میشود.
در جهان سرمایهداری، رسانه بدون پول زنده نمیماند و همین نقطه آغاز فاجعه است. کسی که پول رسانه را تأمین میکند، معمولاً زاویهی دوربین را هم تعیین میکند. نیچه میگفت پشت هر ارزشی، ارادهای برای قدرت خوابیده است و رسانه نیز از این قاعده مستثنا نیست. بسیاری از رسانهها در جهان و بهویژه در کشورهای بحرانزده، نه نهاد آگاهیبخش، بلکه پروژههای سیاسی، استخباراتی، قومی یا اقتصادیاند. رسانهای که از بودجهی قدرت تغذیه میکند، هرگز نمیتواند تا آخر علیه همان قدرت بایستد. در بهترین حالت، نوعی اپوزیسیونِ کنترلشده تولید میکند؛ انتقادی که تا جایی مجاز است که ستونهای اصلی نظم موجود را نلرزاند.
افغانستان پس از ۲۰۰۱ ناگهان وارد انفجار رسانهای شد و ظهور تلویزیونها، رادیوها، روزنامهها، سایتها و ارتش تحلیلگران و روشنفکران سماروقی از هر سو سربرآوردند. در ظاهر، این نشانهی دموکراسی بود؛ اما در عمق، بسیاری از رسانهها به سنگرهای قومی، دکانهای نفوذ و بازارهای ایدئولوژیک تبدیل شدند. هر رسانه حافظهی خودش را داشت، قهرمان خودش را میساخت و دشمن خودش را تعریف میکرد. یکی درد یک قوم را برجسته میکرد و رنج قوم دیگر را حذف مینمود. نتیجه این شد که افغانستان به جامعهای تبدیل شد که حتی بر سر «واقعیت» نیز توافق ندارد. هرکس در قبیلهی رسانهای خودش زندگی میکند و حقیقت را از کانال قوم، مذهب و ایدئولوژی خودش مصرف میکند.
در این میان، روشنفکر رسانهای نیز به پدیدهای عجیب تبدیل شد. در گذشته ملاها بر منبر میرفتند و حقیقت را تفسیر میکردند؛ امروز بسیاری از اینفلوئنسرها، تحلیلگران و چهرههای رسانهای همان نقش را بازی میکنند. تفاوت فقط در لباس و ابزار است. بسیاری از آنان نه متفکرند و نه روزنامهنگار، بلکه بازیگران بازارِ افکارند. آنها خشم تولید میکنند، نفرت تولید میکنند، هیجان قومی تولید میکنند و بعد نامش را آگاهی میگذارند. ژیژک میگوید ایدئولوژی زمانی پیروز میشود که حتی مخالفانش هم در زبان آن فکر کنند. رسانههای افغانستان دقیقاً در همین نقطه موفق شدهاند؛ مردم حتی اعتراضهایشان را نیز با واژگان قبیلهای و رسانهای بیان میکنند.
یکی از تاریکترین جنبههای رسانهی مدرن، تبدیل رنج انسان به کالا است. امروز درد، خون، انفجار، مهاجرت، فقر و حتی مرگ کودک، تبدیل به «محتوا» شده است. رسانهها از تراژدی تغذیه میکنند. هرچه فاجعه بزرگتر، بازدید بیشتر؛ هرچه خون بیشتر، کلیک بیشتر. گویی سرمایهداری مدرن حتی مرگ را هم به بازار تبدیل کرده است. اگر نیچه امروز زنده بود شاید میگفت: «خدا نمرده؛ فقط تبدیل به الگوریتم شده است.» الگوریتمهایی که تصمیم میگیرند کدام رنج وایرال شود و کدام انسان در سکوت بمیرد.
اما شاید بزرگترین اشتباه ما این بود که رسانهها را مقدس کردیم. رسانه در افغانستان آرامآرام از یک نهاد قابل نقد، به موجودی مقدس تبدیل شد. هر رسانه برای خود ارتش ساخت، قبیله ساخت، حافظه ساخت و حقیقت مخصوص خودش را خلق کرد. هیچکس نپرسید چه کسی خودِ رسانه را نقد میکند؟ وقتی رسانه نقدناپذیر شود، آرامآرام به کلیسا تبدیل میشود و روشنفکر رسانهای نیز نقش کشیش را بازی میکند. آنگاه دیگر حقیقت اهمیت ندارد؛ مهم فقط حفظ قبیلهی رسانهای است.
شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که با چکش نیچه و بیرحمی ژیژک، این بتهای مدرن را از آسمان پایین بکشیم. نه برای نابودی رسانه، بلکه برای نجات حقیقت. رسانه وقتی خطرناک میشود که خودش را حقیقت مطلق بداند، خود را مقدس جلوه دهد و هر نقدی را حمله به آزادی بیان تعبیر کند. افغانستان بیش از هر زمان دیگر نیازمند «خودآگاهی رسانهای» است؛ نسلی که بفهمد هر تیتر، هر تصویر، هر تحلیل و هر سکوت، شکلی از قدرت است. شاید نخستین گام آزادی همین باشد که دیگر در برابر رسانهها، مانند مؤمنان مطیع، زانو نزنیم
رضا مِهسا