پربیننده ها

مارا در فیس بوک دنبال کنید

nasr-leaders-optimized

نصریسم، پست‌نصریسم و نئونصریسم

۱۷ عقرب ۱۴۰۵

از نصریسم تا پست‌نصریسم و نئونصریسم

قسمت اول: نصریسم؛ از آرمان مذهبی تا سازمان سیاسی و نظامی

تاریخ سیاسی هزاره‌ها را نمی‌توان بدون بازخوانی سازمان نصر فهمید. نصر یکی از مهم‌ترین جریان‌هایی بود که در دهه‌های پایانی قرن بیستم، در سازمان‌یافتگی سیاسی و نظامی هزاره‌ها نقش ایفا کرد. این سازمان بعدها در شکل‌گیری حزب وحدت اسلامی افغانستان نیز سهم داشت و شماری از چهره‌های برجستهٔ سیاسی هزاره‌گی از درون آن روی صحنه آمدند.

اما تاریخ سازمان نصر، فقط تاریخ چند رهبر، قومندان، ملا ، طلبه و دانش‌جو نیست. این تاریخ، روایت شکل‌گیری یک ایدئولوژی، رقابت بر سر قدرت، پیوند با تحولات منطقه‌ای، منازعات درونی و مواجههٔ یک جامعه با محرومیت تاریخی است.

 نویسنده: رضامِه‌سا 

    1. در این سری یادداشت‌ها، می‌کوشم ‌تاریخ و بستر شکل‌گیری این جریان را در سه یاداشت مطول و‌مشرح صغری و‌ کبری کنم: نصریسم، پست‌نصریسم و نئونصریسم. این تقسیم‌بندی نه بر مبنای سن و سال افراد، بلکه بر اساس سه مرحله از تحول یک میراث سیاسی و فکری است؛ سه مرحله‌ای که در آن، یک سازمان، اندیشه‌ها و مناسبات قدرتش از یک نسل به نسل دیگر منتقل شده و در هر مرحله شکل تازه‌ای به خود گرفته است.

در قسمت نخست، با رویکرد «پخته پرانک» سراغ سازمان مادر یا نصریسم می‌رویم؛ مرحله‌ای که در آن یک جریان مذهبی و سیاسی، به سازمانی تشکیلاتی و نظامی تبدیل شد.

۱. پیش از نصر؛ جامعه‌ای که به سازمان سیاسی نیاز داشت

برای فهم روان و درک چقور پیدایش سازمان نصر، باید به زمینهٔ تاریخی آن بازگردیم.

هزاره‌ها در بخش بزرگی از تاریخ معاصر افغانستان با محرومیت سیاسی، تبعیض ساختاری و محدودیت در دسترسی به قدرت دولتی روبه‌رو بودند. ساختارهای سنتی اجتماعی و مذهبی، با وجود نفوذ تاریخی خود، در برابر تحولات جدید سیاسی و اجتماعی با محدودیت‌هایی مواجه شده بودند.

دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی، دورهٔ گسترش دانشگاه‌ها، جریان‌های چپ، اسلام سیاسی، فعالیت‌های روشنفکری و تشکل‌های جدید در افغانستان بود. در میان هزاره‌ها نیز نسل تازه‌ای از  ملاها، طلبه‌ها، دانشجویان و فعالان سیاسی در حال شکل‌گیری بود؛ نسلی که دیگر نمی‌خواست تنها در چهارچوب روابط سنتی مذهبی و محلی فعالیت کند.

این نسل به سازمان، تشکیلات، کادر سیاسی و قدرت عملی نیاز داشت.

با کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷ و سپس مداخلهٔ نظامی شوروی در افغانستان، فضای سیاسی کشور به‌سرعت نظامی شد. در هزاره‌جات نیز مقاومت در برابر حکومت مرکزی و اشغال شوروی، ساختارهای تازه‌ای از قدرت و هسته‌های از مقاومت را به وجود آورد.

پژوهش کریستیان برگ هارپویکن دربارهٔ بسیج سیاسی هزاره‌ها در فاصلهٔ ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۲ نشان می‌دهد که در مرحلهٔ نخست، شبکه‌های سنتی به رهبری خان‌ها، میرها و سیدهای هزاره نقش مهمی در سازمان‌دهی این هسته‌های مقاومت و قدرت داشتند؛ اما به‌تدریج جریان‌های اسلام‌گرای متشکل از ملاهای آموزش‌دیده و فعالان سیاسی، با برخورداری از پشتیبانی بیرونی، به چالش‌کشیدن ساختارهای سنتی را آغاز کردند چنانچه شخص استاد محمد اکبری از رهبران حزب وحدت در نشستی به شخص  خود من گفت که ما به دنبال شکست اقتدار خان‌ها و میر های هزارگی «کلش» گرفتیم .

بنابراین، سازمان نصر را باید در بستر یک تحول بزرگ فهمید: گذار از قدرت سنتی و محلی به تشکیلات سیاسی و نظامی جدید؛ گذاری که هم‌زمان با گسترش جنگ، تغییر مناسبات اجتماعی و رقابت بر سر نمایندگی سیاسی هزاره‌ها صورت گرفت.

۲. نصر در منظومهٔ احزاب؛ از پراکندگی تا حزب وحدت

سازمان نصر تنها جریان سیاسی و نظامی در میان هزاره‌ها و شیعیان افغانستان نبود. در دههٔ ۱۳۶۰ خورشیدی، مجموعه‌ای از احزاب و سازمان‌های شیعه در داخل و خارج افغانستان فعالیت می‌کردند که در ادبیات سیاسی آن دوره، از بخشی از آن‌ها با عنوان « احزاب هشت‌گانه» یا «هشت حزب تهران» یاد می‌شود.

این گروه‌ها از نظر خاستگاه فکری، بسیج رهبری، نحوه تشکیلاتی و حوزهٔ نفوذ یکسان نبودند. اختلاف میان آن‌ها تنها به رقابت‌های شخصی محدود نمی‌شد؛ برداشت‌های متفاوت از اسلام سیاسی، جایگاه روحانیت، نسبت با جمهوری اسلامی ایران، شیوهٔ مبارزه و نوع نظام سیاسی مطلوب نیز در این اختلاف‌ها نقش داشت.

سازمان نصر، یکی از جریان‌های مهم این منظومه بود؛ جریانی که در کنار دیگر گروه‌ها، در معادلات سیاسی و نظامی هزاره‌جات نقش داشت.

در سال ۱۳۶۶ خورشیدی، تلاش برای پایان‌دادن به پراکندگی نیروهای سیاسی شیعه به تشکیل شورای ائتلاف اسلامی افغانستان انجامید. بالاخره این روند در سال ۱۳۶۸ خورشیدی به تشکیل حزب وحدت اسلامی افغانستان رسید؛ حزبی که بیشتر جریان‌های عمدهٔ هزاره و شیعه در آن گرد آمدند و پس از کش و قوس‌های خیلی جدی میان رهبران جریان های سیاسی منحله، عبدالعلی مزاری به رهبری آن رسید.

با این حال، همهٔ جریان‌ها در حزب وحدت ادغام نشدند. حرکت اسلامی افغانستان به رهبری شیخ آصف محسنی  و حزب الله به رهبری حاجی احمدعلی غوردروازی بیرون از این روند باقی ماند. البته دربارهٔ جایگاه حزب‌الله و برخی گروه‌های دیگر، منابع تاریخی در دسته‌بندی و میزان مشارکت تفاوت‌هایی دارند؛ ازاین‌رو، برای تعیین دقیق فهرست هشت‌گانه و سرنوشت تک‌تک گروه‌ها باید به اسناد همان دوره مراجعه کرد.

نکتهٔ مهم این است که تشکیل حزب وحدت را نباید صرفاً ادغام چند تشکیلات دانست. این رویداد تلاشی برای پایان‌دادن به پراکندگی، بازتعریف رهبری و ایجاد یک مرکز سیاسی مشترک در میان بخش بزرگی از نیروهای هزاره و شیعه بود؛ تلاشی که البته رقابت‌ها و اختلاف‌های درونی را به‌طور کامل از میان نبرد.

در چنین بستری باید جایگاه سازمان نصر را فهمید: نه به‌عنوان تنها نمایندهٔ سیاسی هزاره‌ها، بلکه به‌عنوان یکی از جریان‌های اثرگذار درچنین منظومه‌ای متکثر و رقابتی.

۳. ریشه‌های تشکیلاتی؛ نصر از کجا آمد؟

دربارهٔ تاریخ شکل‌گیری سازمان نصر، روایت‌های مختلفی وجود دارد. در برخی پژوهش‌های تاریخی، میان سازمان نصر و شبکه‌هایی چون «مغول نو» و «شباب‌الهزاره» ارتباط تاریخی برقرار شده است.

حسن کاکر در پژوهش خود دربارهٔ اشغال شوروی و واکنش افغانستان، نصر را ادامهٔ تشکیلاتی می‌داند که ابتدا با نام «مغول نو» فعالیت می‌کرد و سپس به «شباب‌الهزاره» تغییر نام داد. بر اساس این روایت، ریشه‌های این شبکه به سال‌های پیش از تأسیس رسمی سازمان نصر بازمی‌گردد.

با این حال، باید میان ریشه‌های فکری و تشکیلاتی، فعالیت حلقه‌های مقدماتی و تأسیس رسمی یک سازمان تفاوت گذاشت. تداوم یک شبکه یا جریان سیاسی الزاماً به معنای آن نیست که تمام ساختارها، اعضا و اهداف آن بدون تغییر به سازمان بعدی منتقل شده باشند.

در منابع پژوهشی، سال ۱۹۷۹ میلادی، برابر با ۱۳۵۸ خورشیدی، به‌عنوان سال شکل‌گیری سازمان نصر اسلامی در شهر قم ایران ذکر شده است. این سازمان در فضای پس از انقلاب اسلامی ایران و در ارتباط با تحولات سیاسی منطقه شکل گرفت.

نصر از همان آغاز، صرفاً یک گروه محلی و خودجوش نبود؛ بلکه از شبکه‌های سیاسی و مذهبی فرامرزی نیز تأثیر می‌پذیرفت. با این همه، شکل‌گیری آن را نمی‌توان محصول ارادهٔ یک فرد یا یک دولت خارجی دانست. پیدایش نصر حاصل تلاقی شبکه‌های از ملایان و طلبه‌ها، فعالان سیاسی، تجربه‌های تشکیلاتی پیشین، شرایط جنگی افغانستان و حمایت خارجی بود.

این ترکیب، یکی از ویژگی‌های اساسی نصریسم را شکل داد: پیوند میان مذهب، سازمان سیاسی، مبارزهٔ مسلحانه و شبکه‌های فرامرزی.

۴. نسل نخست؛ روحانیون، طلاب و مبارزان مسلح

یکی از ویژگی‌های اصلی نسل نخست نصر، خاستگاه مذهبی و طلبگی بخش مهمی از کادرهای آن بود که من در یادداشت‌های فیسبوکی‌ام از این جماعت به «ملاهای مسلح» تعبیرکرده‌ام .

ملاها و طلبه‌های که در مدرسه های هزاره‌جات و مراکز دینی ایران از مشهد تا قم آموزش دیده بودند، در شکل‌گیری این جریان نقش داشتند. آنان تحت تأثیر اسلام سیاسی و تحولات انقلاب ایران، به این نتیجه رسیده بودند که برای تغییر ساختار قدرت، صرف فعالیت مذهبی و تبلیغی کافی نیست؛ باید تشکیلات سیاسی و نیروی نظامی نیز ایجاد کرد.

ازاین‌رو، نصر به‌تدریج سه عرصه را به هم پیوند زد: تبلیغ و آموزش ایدئولوژیک، سازمان‌دهی سیاسی و مبارزهٔ مسلحانه.

این ویژگی، نصر را از بسیاری از شبکه‌های سنتی مذهبی متمایز می‌کرد. سازمان نه فقط به اعتبار دینی ملاها، بلکه به کادرهای تشکیلاتی، نیروهای نظامی، منابع مالی و شبکه‌های ارتباطی نیاز داشت.

اما این تحول بدون هزینه نبود. قدرت تشکیلاتی و نظامی، در کنار ظرفیت بسیج اجتماعی، رقابت بر سر قلمرو، منابع و مشروعیت را نیز تشدید کرد. در دههٔ ۱۳۶۰، هزاره‌جات شاهد جنگ‌‌های داخلی میان گروه‌های مختلف سیاسی و مذهبی بود؛ درگیری‌هایی که نمی‌توان آن‌ها را صرفاً به اختلاف‌های شخصی رهبران تقلیل و فروکاست داد.

بنابراین، تاریخ نصر فقط تاریخ مقاومت در برابر حکومت وقت و نیروهای شوروی نیست؛ بخشی از آن نیز تاریخ رقابت بر سر قدرت در درون جامعهٔ هزاره است. نادیده‌گرفتن این بخش، تصویری ناقص از سازمان و دورهٔ تاریخی آن به دست می‌دهد.

۵. ایران؛ حامی، الگو و بازیگر سیاسی

رابطهٔ سازمان نصر با جمهوری اسلامی ایران یکی از بنیادی‌ترین موضوعات در شناخت نصریسم است.

دانشنامهٔ ایرانیکا می‌نویسد سازمان نصر اسلامی در سال ۱۹۷۹ در قم و با حمایت وزارت امور خارجهٔ جمهوری اسلامی ایران شکل گرفت. این سازمان در شمار جریان‌های خمینی‌گرای افغانستان قرار داشت. ایران به این جریان‌ها کمک سیاسی، مالی و نظامی می‌کرد؛ شماری از کادرهای آنان آموزش نظامی می‌دیدند و حقوق دریافت می‌کردند. برخی نیز برای آمادگی نظامی به جنگ ایران و عراق فرستاده شدند.

این حمایت را نمی‌توان صرفاً رابطه‌ای مذهبی و عاطفی دانست. جمهوری اسلامی ایران در پی گسترش نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک خود در افغانستان نیز بود و سازمان نصر در این سیاست منطقه‌ای جایگاه ویژه داشت.

با این همه، رابطهٔ نصر با ایران را نباید به فرمان‌بری کامل و بی‌اختیار تقلیل داد. ایرانیکا تصریح می‌کند که نصر در عین برخورداری از حمایت ایران، برای حفظ استقلال سیاسی خود نیز تلاش می‌کرد.

در اینجا باید سه مفهوم را از یکدیگر جدا کنیم:

نخست، تأثیرپذیری ایدئولوژیک از انقلاب اسلامی ایران؛ دوم، وابستگی عملی به منابع مالی و نظامی یک حامی خارجی؛ و سوم، استقلال یا عدم استقلال در تصمیم‌گیری سیاسی.

این سه مفهوم الزاماً یکسان نیستند. یک سازمان ممکن است از نظر فکری به یک الگوی خارجی نزدیک باشد، از نظر مالی به آن وابسته شود، اما در برخی تصمیم‌های سیاسی با همان حامی اختلاف داشته باشد، چنانچه من بارها به قفاک کاری نماینده جمهوری اسلامی توسط عبدالعلی مزاری رهبر فقید حزب وحدت در جریان مقاومت غرب کابل در یادداشت های فیسبوکی‌ام اشاره‌های داشته‌ام.

برای فهم نصریسم، باید هر سه سطح را جداگانه بررسی کرد. نه می‌توان نقش ایران را در پیدایش و تقویت نصر انکار کرد و نه می‌توان بدون بررسی تصمیم‌ها و اختلاف‌های مشخص، تمام عملکرد سازمان را به ارادهٔ تهران فرو کاست.

پرسش اصلی همچنان پابرجاست: سازمانی که بخش مهمی از منابع مالی، نظامی و آموزشی خود را از یک دولت خارجی دریافت می‌کند، تا چه اندازه می‌تواند در تعیین راهبرد سیاسی و نظامی خود مستقل بماند؟

۶. چه کسانی نصر را ساختند؟

در روایت‌های رایج، گاهی تاریخ سازمان نصر از دریچهٔ شهرت و جایگاه بعدی عبدالعلی مزاری بازخوانی می‌شود. چون مزاری بعدها به رهبر حزب وحدت و یکی از چهره‌های محوری سیاست هزاره‌گی تبدیل شد، در میان نسل سوم و‌چهارم هزاره چنین تصور می‌شود که از همان روز نخست، همهٔ قدرت و اعتبار سازمان حول شخصیت او شکل گرفته بود.

اما منابع تاریخی چنین تصویر ساده‌ای را تأیید نمی‌کنند.

حسن کاکر از شیخ میر حسین صادقی ترکمنی، عبدالعلی مزاری و محمد کریم خلیلی در شمار رهبران سازمان نصر نام می‌برد. شمار دیگر روایت‌ها نیز از شیخ میر حسین صادقی به‌عنوان یکی از چهره‌های محوری و رهبران نخستین سازمان یاد شده است. در کنار این افراد، نام قربانعلی عرفانی نیز در روایت‌های مربوط به شکل‌گیری و فعالیت سازمان اهمیت دارد.

با این حال، ذکر این نام‌ها به‌تنهایی برای بازسازی ساختار رهبری کافی نیست. باید میان بنیان‌گذار، عضو مؤسس، عضو شورای مرکزی، رهبر تشکیلاتی، فرمانده نظامی و چهرهٔ سیاسی تفاوت گذاشت. حضور یک فرد در تاریخ اولیهٔ سازمان، لزوماً به معنای آن نیست که از نخستین روز رهبر بلامنازع آن بوده است.

 شهید مزاری در تاریخ نصر جایگاه مهمی داشت؛ اما موقعیت او در مرحلهٔ نخست سازمان را نباید با جایگاه سیاسی و نمادینش در سال‌های بعد یکی دانست.

با تشکیل حزب وحدت اسلامی در سال ۱۹۸۹، مزاری به رهبری ائتلافی گسترده‌تر رسید. این مرحله، از نظر مقیاس سیاسی، ساختار تشکیلاتی و نوع مشروعیت، با دوران فعالیت سازمان نصر تفاوت داشت.

از همین‌رو، برای شناخت تاریخ نصر باید به‌جای تمرکز انحصاری بر یک شخصیت، ساختار واقعی قدرت، شبکهٔ بنیان‌گذاران، رهبران و رقابت‌های درونی آن را بازسازی کنیم.

تاریخ یک سازمان را نمی‌توان به زندگی‌نامهٔ رهبر مشهور آن تقلیل داد؛ به‌ویژه هنگامی که شهرت و اقتدار آن رهبر در دوره‌ای بعد شکل گرفته است.

۷. سید اسماعیل بلخی؛ میراث فکری یا سرمایهٔ نمادین؟

در بررسی ریشه‌های فکری نصریسم، نمی‌توان از سید اسماعیل بلخی چشم پوشید؛ اما جایگاه تاریخی او باید دقیق تعریف شود.

بلخی در سال ۱۳۴۴ شمسی درگذشت؛ یعنی سال‌ها پیش از اعلام موجودیت رسمی سازمان نصر. بنابراین او نه عضو سازمان نصر بود و نه می‌توان او را از بنیان‌گذاران تشکیلاتی آن دانست.

اهمیت بلخی در جایگاه فکری و نمادین اوست. شخصیت سیاسی و مذهبی، عدالت‌خواهی، اعتراض به استبداد و میراث ادبی او برای نسل‌های بعدی فعالان مذهبی و سیاسی الهام‌بخش بود.

در روایت‌های مربوط به نصر نیز از نام، اشعار و میراث بلخی استفاده می‌شد. اما باید میان اندیشهٔ واقعی بلخی و تفسیری که سازمان‌های سیاسی بعدی از او ارائه کردند، تفاوت گذاشت.

یک شخصیت تاریخی می‌تواند به سرمایهٔ نمادین یک جریان سیاسی تبدیل شود، بی‌آنکه تمام مبانی فکری آن جریان را نمایندگی کند.

بلخی را باید در تاریخ روشنفکری و مبارزهٔ سیاسی افغانستان بررسی کرد؛ نه آنکه تمام اندیشهٔ او را در چهارچوب ایدئولوژی نصر محصور کنیم. احترام به یک شخصیت تاریخی نباید بهانه‌ای برای مصادرهٔ فکری او شود.

قسیم اخگر، تافته‌ی جدابافته در درون سازمان ۷

یکی از مهم‌ترین شواهد دربارهٔ تنوع فکری در سازمان نصر، حضور قسیم اخگر است.

اخگر صرفاً روشنفکری بیرون از سازمان نبود. او به نصر پیوست و در فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی آن نقش داشت. در روایت‌های مربوط به زندگی سیاسی او، از عضویت در شورای مرکزی و مسئولیت در حوزهٔ فرهنگی و سیاسی و‌ فعالیت‌های زیرزمینی سازمان در کابل یاد شده‌است.

نوع نگاه به پیرامون اخگر و جهان فکری او با گرایش غالب اسلام‌گرای انقلابی تفاوت‌هایی داشت. اخگر از اندیشه‌های چپ، مارکسیسم، سوسیالیسم تأثیر پذیرفته بود و یک «شریعتی زده»ی  افراطی و خود را «کمونیست مسلمان» توصیف می‌کرد.

او با نظریهٔ ولایت فقیه و حاکمیت ملاها و طلبه‌ها موافق نبود. اختلاف‌های ایدئولوژیک او با جریان غالب سازمان سرانجام به جدایی و اخراجش انجامید؛ جزئیات دقیق این روند باید با روایت‌های دیگر اعضا و اسناد تشکیلاتی سنجیده شود.

اهمیت این تجربه تنها در سرگذشت یک عضو جداشده نیست. این واقعه نشان می‌دهد که درون نصر، بر سر تعریف اسلام سیاسی، استقلال ملی، رابطه با ایران، عدالت اجتماعی و ساختار حکومت اختلاف جدی وجود داشت.

بنابراین، نصریسم در مراحل اولیه را نباید یک دستگاه فکری کاملاً یکدست تصور کرد. این جریان در درون خود حامل گرایش‌هایی بود که در برخی مسائل با یکدیگر هم‌پوشانی و در برخی مسائل تعارض داشتند.

ماجرای اخگر را می‌توان نشانه‌ای از منازعه بر سر هویت ایدئولوژیک سازمان دانست. پرسش مهم این است که یک سازمان سیاسی تا چه اندازه امکان گفت‌وگوی درونی و تحمل اختلاف را فراهم می‌کند؟ آیا اختلاف فکری به اصلاح و بازنگری می‌انجامد یا به حذف و طرد مخالف؟

این پرسش از سرگذشت یک فرد فراتر می‌رود و به ماهیت مناسبات قدرت در سازمان مربوط می‌شود.

۹. زنان در نصریسم؛ میان ادعای حقوقی و واقعیت قدرت

یکی از موضوعاتی که در روایت‌های رایج از سازمان نصر کمتر به آن پرداخته شده، جایگاه زنان هزاره و‌ شیعه است.

وقتی تاریخ یک سازمان سیاسی را می‌نویسیم، معمولاً از رهبران، فرماندهان، روحانیون، کادرهای تشکیلاتی و حامیان خارجی سخن می‌گوییم؛ اما زنان در کجای این ساختار قرار داشتند؟

آیا آنان عضو سازمان بودند؟ آیا در فعالیت‌های فرهنگی، آموزشی، تبلیغاتی و اجتماعی نقش داشتند؟ آیا به مراکز تصمیم‌گیری سیاسی و نظامی راه پیدا می‌کردند؟ و مهم‌تر از همه، آیا در تعریف ایدئولوژی و سیاست‌های سازمان سهمی داشتند؟

در برخی متن‌هایی که به‌عنوان مرام‌نامه و اسناد فکری نصر بازنشر شده‌اند، مواضعی دربارهٔ حقوق اجتماعی و سیاسی زنان، رشد فکری آنان و امکان تصدی مسئولیت‌های اداری دیده می‌شود. اما تا زمانی که نسخهٔ معتبر و کامل سند اولیه، تاریخ تصویب و مرجع تأیید آن روشن نباشد، نباید این بندها را بدون قید و شرط به‌عنوان موضع قطعی و اجرایی سازمان معرفی کرد.

از سوی دیگر، تاکنون شواهد کافی برای بازسازی ترکیب جنسیتی شورای مرکزی، حضور زنان در رهبری نظامی یا میزان مشارکت آنان در تصمیم‌گیری‌های اصلی نصر در دست نداریم.

در اینجا باید میان سه سطح تفاوت گذاشت: حضور زنان در فعالیت‌های اجتماعی، فرهنگی، آموزشی و تبلیغاتی؛ مشارکت آنان در ساختارهای اجرایی و تشکیلاتی؛ و دسترسی به مراکز واقعی تصمیم‌گیری و رهبری سیاسی و نظامی.

وجود زنان در سطح نخست، به‌خودی‌خود اثبات‌کنندهٔ مشارکت برابر آنان در دو سطح دیگر نیست.

در مرحلهٔ بعد، با تشکیل حزب وحدت، موضوع مشارکت زنان در ساختارهای سیاسی آن به‌صورت روشن‌تری مطرح شد. برخی پژوهش‌ها از حضور ده زن در شورای مرکزی حزب وحدت و ایجاد کمیتهٔ امور زنان یاد کرده‌اند. اما این اطلاعات به مرحلهٔ حزب وحدت مربوط است و نباید آن را به عقب برگرداند و به سازمان نصر نسبت داد.

پس پرسش دربارهٔ زنان در نصریسم همچنان باز است: آیا سازمانی که از عدالت اجتماعی و حقوق سیاسی سخن می‌گفت، توانست زنان را از جایگاه مخاطب سیاست به جایگاه تصمیم‌گیرنده ارتقا دهد؟

بدون خاطرات زنان عضو، اسناد تشکیلاتی و شواهد مربوط به مسئولیت‌های واقعی آنان، پاسخ قطعی به این پرسش ممکن نیست. اما یک چیز روشن است: تاریخ نصر بدون تاریخ زنان آن، تاریخی ناقص خواهد بود.

۱۰. نصریسم؛ یک ایدئولوژی یا مجموعه‌ای از گرایش‌های سیاسی؟

اگر بخواهیم نصریسم را به‌عنوان یک صورت‌بندی سیاسی تعریف کنیم، باید چند مؤلفهٔ اصلی آن را در نظر بگیریم:

اسلام‌گرایی سیاسی: اعتقاد به نقش محوری اسلام در سازمان‌دهی جامعه و حکومت.

تشکیلات‌گرایی: عبور از شبکه‌های سنتی و ایجاد ساختار سیاسی و نظامی منظم.

مبارزهٔ مسلحانه: پذیرش قدرت نظامی به‌عنوان یکی از ابزارهای تغییر وضعیت سیاسی.

عدالت‌خواهی و هویت طلبی سیاسی هزاره‌ها: طرح مسئلهٔ محرومیت تاریخی و ضرورت مشارکت سیاسی هزاره‌ها.

ارتباط با جمهوری اسلامی ایران: برخورداری از حمایت سیاسی، مالی و نظامی و تأثیرپذیری از فضای انقلاب اسلامی.

منازعهٔ درونی بر سر استقلال و ایدئولوژی: اختلاف دربارهٔ ولایت فقیه، استقلال سیاسی، ماهیت حکومت و نسبت دین و سیاست.

این مؤلفه‌ها در همهٔ اعضا و دوره‌های سازمان به یک اندازه وجود نداشتند. نصریسم را باید یک جریان تاریخی با گرایش‌ها، تضادها و تحول‌های درونی دانست؛ نه یک دستگاه فکری کاملاً منسجم و تغییرناپذیر.

از این منظر، نصریسم فقط مجموعه‌ای از شعارها و باورهای مذهبی نبود؛ الگویی از سازمان‌دهی سیاسی و نظامی نیز بود. این الگو به نیروهای تازه امکان داد از شبکه‌های سنتی فراتر بروند و در معادلات قدرت نقش بگیرند؛ اما هم‌زمان مسئلهٔ تمرکز قدرت، استقلال سیاسی و تحمل تکثر را نیز به میان آورد.

۱۱. پرسش بنیادین؛ نصر برای رهایی هزاره‌ها یا تحقق یک پروژهٔ ایدئولوژیک؟

در اینجا به پرسشی می‌رسیم که به باور من، باید در مرکز بازخوانی انتقادی سازمان نصر قرار گیرد:

آیا نصر از ابتدا برای رهایی سیاسی هزاره‌ها سازمان یافت و سپس اسلام‌گرایی انقلابی را به‌عنوان ابزار و چارچوب مبارزه برگزید؟ یا از ابتدا پروژه‌ای اسلام‌گرایانه داشت و مسئلهٔ هزاره‌ها را در چهارچوب آن تعریف کرد؟

این دو برداشت از نظر تاریخی و جامعه‌شناختی تفاوت زیادی دارند.

در برداشت نخست، نصر را می‌توان جنبشی سیاسی دانست که در پاسخ به محرومیت تاریخی یک جامعه شکل گرفت و ایدئولوژی اسلامی را مبنای سازمان‌دهی خود قرار داد.

در برداشت دوم، نصر پروژه‌ای اسلام‌گرایانه بود که در بستر محرومیت سیاسی هزاره‌ها امکان گسترش و کسب پایگاه اجتماعی پیدا کرد.

شاید واقعیت تاریخی، ترکیبی از این دو بوده باشد. اما پاسخ دقیق به این پرسش، نیازمند بررسی اسناد تشکیلاتی، خاطرات بنیان‌گذاران، نشریات سازمان، روایت‌های اعضای منتقد و تجربهٔ مردمی است که تحت تأثیر قدرت سیاسی و نظامی آن قرار گرفتند.

در هر صورت، نمی‌توان نقش تاریخی نصر در سازمان‌یافتگی سیاسی هزاره‌ها را نادیده گرفت؛ همان‌گونه که نمی‌توان منازعات درونی، رقابت بر سر قدرت، وابستگی‌های خارجی و پرسش‌های مربوط به مشارکت زنان را از تاریخ آن حذف کرد.

نقد تاریخی زمانی معنا پیدا می‌کند که میان آرمان‌های اعلام‌شده و عملکرد واقعی یک جریان سیاسی فاصله بگذاریم. مبارزه علیه تبعیض، به‌خودی‌خود هیچ سازمانی را از پاسخ‌گویی دربارهٔ رفتار خود در برابر مخالفان، مردم و اعضایش معاف نمی‌کند.

از آرمان تا قدرت؛ پایان مرحلهٔ نخست

سازمان نصر در دورهٔ خود توانست بخشی از نیروهای پراکنده را سازمان‌دهی کند، در معادلات سیاسی و نظامی هزاره‌جات جایگاه مهمی به دست آورد و در شکل‌گیری حزب وحدت اسلامی سهم داشته باشد.

اما هر سازمانی که از مرحلهٔ مبارزه به مرحلهٔ قدرت وارد می‌شود، با پرسش‌های تازه‌ای روبه‌رو خواهد شد: نسبت ایدئولوژی و آزادی چیست؟ تشکیلات تا کجا تکثر را تحمل می‌کند؟ رهبری چگونه پاسخ‌گو می‌شود؟ قدرت نظامی چگونه به مشروعیت سیاسی تبدیل می‌شود؟ و حقوق زنان و مردان در ساختار واقعی تصمیم‌گیری چه جایگاهی پیدا می‌کند؟

این پرسش‌ها در تاریخ نصر نیز مطرح شدند و آثار آن‌ها را باید در تحولات بعدی حزب وحدت و نسل‌های پس از آن جست‌وجو کرد.

هدف این یادداشت نه تقدیس سازمان نصر است و نه تخریب آن؛ بلکه فهم تاریخی جریانی است که هم در سازمان‌یافتگی سیاسی هزاره‌ها سهم داشت و هم با تناقض‌ها و محدودیت‌های ایدئولوژیک و تشکیلاتی روبه‌رو بود.

نصریسم را باید در نقطهٔ تلاقی آرمان مذهبی، محرومیت تاریخی، قدرت تشکیلاتی، مبارزهٔ مسلحانه، سیاست منطقه‌ای و منازعه بر سر تعریف جامعه و قدرت فهمید.

اما تاریخ یک سازمان فقط با لحظهٔ تأسیس و دوران اقتدار آن پایان نمی‌یابد. گاهی دشوارترین مرحله زمانی آغاز می‌شود که سازمان به پایان می‌رسد، اما ایدئولوژی، خاطره و شبکه‌های انسانی آن همچنان زنده می‌مانند.

سازمان نصر به‌عنوان یک تشکیلات مستقل در روند شکل‌گیری حزب وحدت وارد مرحله‌ای تازه شد؛ اما میراث فکری و سیاسی آن با پایان تشکیلات از میان نرفت.

در قسمت دوم، به همین مرحله می‌پردازیم:

پست‌نصریسم؛ میراث سازمانی که دیگر وجود نداشت.

در آنجا بررسی خواهیم کرد که چگونه نسل بعدی، از دل پایان سازمان نصر و شکل‌گیری حزب وحدت، با میراث آن مواجه شد؛ چه چیزهایی را حفظ کرد، چه چیزهایی را تغییر داد و چه تناقض‌هایی را به نسل بعد منتقل کرد.

منابع و ماخذ:

۱. Kristian Berg Harpviken, Political Mobilization among the Hazara of Afghanistan: 1978–1992, University of Oslo, 1995.

۲. M. Hassan Kakar, Afghanistan: The Soviet Invasion and the Afghan Response, 1979–1982, University of California Press.

۳. Zuzanna Olszewska, “Afghanistan XIV: Afghan Refugees in Iran,” Encyclopaedia Iranica.

۴. “Afghanistan: Hazara II — History,” Encyclopaedia Iranica.

۵. Thomas Ruttig و پژوهش‌های شبکهٔ تحلیلگران افغانستان دربارهٔ قسیم اخگر و تاریخ سیاسی هزاره‌ها.

۶. اسناد، خاطرات و روایت‌های قربانعلی عرفانی دربارهٔ شکل‌گیری سازمان نصر.

۷. پژوهش‌های مربوط به حزب وحدت اسلامی و مشارکت زنان در ساختار سیاسی آن.